گردوخاک آسمان جازموریان را پوشانده بود، اما طوفان نتوانست آخرین سفر شهید جمهور به دل محرومان را متوقف کند.
به گزارش پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ جازموریان آن روز آرام نبود؛ انگار باد، تمام بیقراری دشت را بر دوش گرفته و به راه افتاده بود. آسمان رنگ همیشگی خود را نداشت. پردهای از خاک و غبار بر پهنه افق کشیده شده بود و خورشید، پشت هجوم تندبادها کمفروغتر از همیشه به نظر میرسید. هر چند دقیقه، موج تازهای از گردوخاک برمیخاست و روستا را در خود میبلعید؛ آنچنان که گاهی فاصله چندمتری هم بهسختی دیده میشد. در روستای کروچان اما چشمها به آسمان بود. آن روز، روستا حالوهوای دیگری داشت. کوچههای خاکی، خانههای ساده و چهرههای آفتابسوخته، همگی در انتظار حادثهای متفاوت بودند. مردم از ساعات قبل آمده بودند؛ پیرمردهایی که عصا به دست در گوشهای ایستاده بودند، زنانی که کودکانشان را همراه آورده بودند و نوجوانانی که نگاهشان میان جاده و آسمان رفتوبرگشت میکرد. برای مردم این منطقه، آمدن مسئولان تنها یک سفر معمولی نبود. سالها محرومیت، فاصله و دشواری زندگی در دل جازموریان باعث شده بود هر حضور، معنایی فراتر از یک دیدار اداری پیدا کند. آنها چشمانتظار بودند تا کسی از نزدیک رنجها را ببیند؛ نه از پشت میزها و گزارشها، بلکه از میان همین کوچههای خاک گرفته. اما آسمان، روز آسانی را وعده نمیداد. گردبادهای خاک یکی پس از دیگری از راه میرسیدند. تندبادها بیامان میوزیدند و دید افقی را به کمترین حد رسانده بودند. شرایط برای پرواز و فرود، شرایطی عادی نبود. بسیاری با نگاه به آسمان، در دل خود این پرسش را تکرار میکردند که آیا در چنین وضعیتی امکان رسیدن وجود دارد؟ لحظهها آرام میگذشتند و انتظار سنگینتر میشد. ناگهان صدایی دوردست، سکوت روستا را شکست. صدایی که ابتدا میان غرش باد گم بود اما آرامآرام نزدیکتر شد. مردم بیاختیار سرها را بالا گرفتند. چشمها به آسمانی دوخته شد که هنوز زیر سلطه غبار بود. بالگرد از دور پیدا شد؛ نه واضح و روشن، بلکه شبیه سایهای که از دل گردوخاک عبور میکرد. گویی در میان دیوارهای بلند غبار، راهی باریک برای رسیدن باز شده بود. هرچه نزدیکتر میشد، طوفان خاک شدیدتر به نظر میرسید. چرخش ملخها گردوخاک را بیشتر به هوا میفرستاد و زمین و آسمان را در هم میآمیخت. فرود در آن شرایط، آسان نبود. دقایقی که شاید کوتاه بودند، برای مردم طولانی گذشت. نگاهها ثابت مانده بود؛ لحظاتی آمیخته با نگرانی و امید. سرانجام بالگرد بر زمین نشست؛ در میان گردبادی از خاک که اطرافش را فراگرفته بود. در آن لحظه، باد هنوز میوزید و غبار هنوز بر صورتها مینشست. اما انتظار به پایان رسیده بود. وقتی درهای بالگرد گشوده شد و سید ابراهیم رئیسی قدم بر خاک کروچان گذاشت، مردم به استقبال آمدند؛ مردمی که شاید سالها سهمشان از توسعه، وعده و انتظار بوده است. آن روز در کروچان، فقط یک فرود اتفاق نیفتاد؛ روایتی ماندگار شکل گرفت. روایتی از رسیدن در میان طوفان، از عبور از دیوارهای غبار و از حضوری که راه خود را میان بادوخاک پیدا کرد. جازموریان آن روز زیر تازیانه باد ایستاده بود، اما در حافظه مردمش تصویری ثبت شد که طوفان نتوانست آن را با خود ببرد. شاید سالها بعد، وقتی از آن روز یاد شود، مردم کروچان پیش از هر چیز از گردوخاک و تندباد نگویند؛ از لحظهای بگویند که صدای بالگرد از دل غبار شنیده شد و امید، پیش از آنکه بر زمین بنشیند، در دلها فرود آمد. منبع:رودبار ما انتهای خبر/پور حیدر https://armanekerman.ir/vdcfetdyyw6dt1a.igiw.html اشتراک گذاری : کپی متن خبر لینک کوتاهarmanekerman.ir/vdcfetdyyw6dt1a.igiw.html