نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
گاهی بزرگترین حسرت، نه در نرسیدن به یک آرزو، که در جا ماندن از آخرین بدرقه کسی است که سالها قبلهگاه دل بوده است؛ روایت جاماندهای که اشکهایش را به بدرقه شهید تقدیم میکند. سلام آقای شهیدم، پدرِ امتِ بیدار، محبوبِ دلم… نمیدانم با چه زبانی با شما سخن بگویم؛ منی که دستانم از خطا […]
گاهی بزرگترین حسرت، نه در نرسیدن به یک آرزو، که در جا ماندن از آخرین بدرقه کسی است که سالها قبلهگاه دل بوده است؛ روایت جاماندهای که اشکهایش را به بدرقه شهید تقدیم میکند.
سلام آقای شهیدم، پدرِ امتِ بیدار، محبوبِ دلم…
نمیدانم با چه زبانی با شما سخن بگویم؛ منی که دستانم از خطا خالی نیست و دفتر عمرم از لغزشها لبریز است. من غرق در بدیها و گناهانی بودهام که شرمِ یادآوریشان را دارم، اما در میان تمام تاریکیهای زندگیام، یک حقیقت همیشه روشن بود؛ از همان کودکی، از همان روزهایی که هنوز بسیاری از مفاهیم را نمیشناختم، میدانستم که شما سراسر نور، شرافت و خوبی هستید.
من بارها در مسیرهای اشتباه قدم گذاشتم، اما اگر کسی از من نشانی راه درست را میخواست، بیاختیار نام شما را بر زبان میآوردم و راه شما را نشان میدادم. خودم شاید در گرداب ضعفهایم گرفتار میشدم، اما قبلهگاهِ قلبم را گم نکرده بودم.
افتخار میکنم به آن زبانی که در برابر بدگویی شما سکوت نکرد؛ هرچند شما آنقدر بزرگ و عزیز بودید که نیازی به دفاعِ منِ ناچیز نداشتید. افتخار میکنم به آن قلبی که با شنیدن نامتان آرام میگرفت و با شنیدن تهمتها و بیانصافیها نسبت به شما، به تلاطم میافتاد و از جا کنده میشد؛ هرچند شما محتاج چنین دل کوچکی نبودید.
من با تمام بیدانشیهایم، با تمام کمسوادیهایم، با همه نقصها و لغزشهایم، پشت شما ایستادم. حتی آنجا که باید در برابر کسانی میایستادم که برایم عزیز و محترم بودند، جانب شما را گرفتم و از شما دفاع کردم. نه از سر دانش فراوان، بلکه از سر عشقی که دلیلش را خودم هم نمیدانستم؛ عشقی که سالها در قلبم خانه کرده بود.
و حالا…
حالا من از کاروان تشییع پیکرت جا ماندهام.
جا ماندهام از آن قدمهایی که باید پشت سرتان برمیداشتم، از آن خیابانهایی که باید با اشک چشمهایم بدرقهتان میکردم، از آن وداعی که آرزویش را داشتم. گویی تقدیر خواسته است حسرت این همراهی تا همیشه بر دلم بماند.
این روزها چشمانم سراسر اشک است. هر بار که نام شما را میشنوم، بغضی کهنه در گلویم جان میگیرد. دلم باور نمیکند که دیگر صدایتان را نخواهد شنید و نگاهتان را نخواهد دید. انگار بخشی از خاطرات و آرزوهای ما را با خود بردهاید.
آقای شهیدم…
من هیچ نبودم و نیستم؛ اما به همین یک چیز دلخوشم که در میان همه اشتباهاتم، محبت شما را گم نکردم. اگر هزار بار هم به گذشته بازگردم، باز هم دلم همان راه را انتخاب میکند؛ راهی که به شما میرسد.
امروز در میان اشکهایم فقط یک آرزو دارم؛ روزی که در پیشگاه خداوند قرار میگیرم، شما مرا به خاطر همه کوتاهیها و ندانستنهایم ببخشید و دست این جامانده را رها نکنید.
شهادت میدهم که دوستتان داشتم؛ بیادعا، بیچشمداشت و از عمق جان. و این دوست داشتن، یکی از معدود سرمایههایی است که با افتخار تا آخرین لحظه عمرم با خود حمل خواهم کرد.
خداحافظ آقای شهیدم.
از جاماندهای که هنوز میان اشکهایش، به دنبال ردّ قدمهای شما میگردد.
به قلم حدیثه برزگر
منبع: نذیر کرمان ?یادداشت:روایتِ اشکهای یک جامانده : اخبار استان کرمان – رفسنجان
این مطلب بدون برچسب می باشد.