باران پس از ماهها انتظار، کرمانِ تشنه را غافلگیر کرد؛ آسمانی که دیروز بسته بود، امروز دهان گشود و شهر کویری را به ذکر «خدایا شکرت»، شادیهای خیابانی، نذرهای ساده و نفسهای تازه مردم سپرد.
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «نذیر کرمان»، کرمان، شهر خاک و آفتاب، سالهاست که به کمبارانی عادت کرده؛ عادتی تلخ که دیگر نه فقط در آمارها، که در چهره مردم، در ترکهای زمین و در نگاههای نگران به آسمان نشسته است. از ابتدای امسال، چشمها بیشتر از همیشه رو به بالا بود؛ دستها بیاختیار به آسمان بلند میشد و لبها آرام، یا گاه با بغض، زمزمه دعا میکردند. اینجا، امید همیشه راهش را از دل دعا باز میکند. پاییزی که بوی تابستان میداد امسال پاییز اما شبیه پاییز نبود. هوایی که باید بوی باران و برگ خیس میداد، هنوز گرمای تابستان را در خود نگه داشته بود. گرمایی که وقتی با نبود باران جمع میشود، سختی را دوچندان میکند؛ هم برای کشاورز، هم برای مادر خانهدار، هم برای کارگری که چشمش به آسمان است تا شاید فردا آسانتر بگذرد. کرمان، تشنه بود؛ تشنهتر از همیشه. آسمان بالاخره دهان باز کرد از دیروز اما ورق برگشت. آسمان، بعد از ماهها مکث و سکوت، بالاخره دهان باز کرد. باران، آرام و پیوسته، بر شهر کویری نشست؛ انگار آسمان هم دلش برای این خاکنمزده تنگ شده بود. همان دقایق اول، شبکههای اجتماعی پر شد از فیلمها و کلیپها؛ باران روی شیشه ماشینها، برف نشسته بر بامها در بعضی نقاط، و صداهایی که پشت هر تصویر میلرزید: «خدایا شکرت… خدایا شکرت…». این جمله، دیگر فقط یک ذکر نبود؛ نفسِ راحتِ مردمی بود که مدتی طولانی در انتظار مانده بودند. «خدایا شکرت» ذکر مشترک مردم در قاب کلیپها اینجا سربیژن و هماکنون برف میبارد. اینجا روستای خبر از توابع بافت، در حال ریزش اولین برف امسال… اینجا معدن درآلو و برف از آسمان بر زمین میریزد محتواهایی که صدای شادی و شکر در پسویدئو با آن همراه بود، صدای باران که با ذکر خدا گره میخورد، صحنهها جور دیگری زیبا میشوند. شوق کرمانیها از قطرات باران امروز صبح، شهر حال و هوای دیگری داشت. انگار ذوق باران، کرمان را برداشته بود و با خودش میبرد. خیابانها خلوتتر و مردم محتاطانهتر از روزهای قبل بودند؛ نه از سر عجله، که از سر شوق. مردم مکث میکردند، میایستادند، باران را نگاه میکردند، عکس میگرفتند، فیلم میفرستادند، و شکر میگفتند. به عنوان خبرنگار به میان مردم رفتم تا ببینم این شوق چگونه در چشمانشان برق میزند. سطح شهر، پر از نشانههای این شادی آرام است. مردم لباسهای گرمتری به تن دارند؛ کاپشنها، شالها و کلاههایی که بعد از مدتها از کمدها بیرون آمدهاند. باران، سرما را هم با خودش آورده، اما این سرما، دلنشین است. در میدان آزادی، چند ماشین کنار هم ایستادهاند. رانندهها پیاده شدهاند و به باران نگاه میکنند. مرد میانسالی که چتری در دست دارد، لبخند میزند و میگوید: والله دیشب تا صبح خوابم نبرد. صدای باران که میآمد، انگار یکی مرا بغل کرده است. این باران، نعمت خالص است. کمی آنطرفتر، جوانی با گوشی موبایلش از آسمان فیلم میگیرد. به او که نگاه میکنم بیآنکه حرفی بزنم میگوید: همه تو گروه فامیلیمان فیلم میفرستند انگار مسابقه است. زنی که دست کودک خردسالش را گرفته است، گامهایشان تندتر از بقیه است و مدام فرزندش را چک میکند که کلاه و کاپشنش بدنش را به درستی پوشانده باشد. به سمت جمع چهارنفره دخترانی میروم که از خندههایشان معلوم است، خود را در این باران مهمان شادی کردهاند. با لبخند میپرسم شما هم خوشحالید از بارش این باران و در پاسخ هر چهار نفر با خنده میگویند بله. یکی از دختران ادامه داد: میخواهیم برویم جنگل قائم، زیرباران و بعد هم آش بخوریم… از ایام فاطمیه تا نماز طلب باران به روزهای گذشته فکر میکنم، این که در گروهها تاکید میشد سورههایی از قرآن خوانده شود تا خداوند صدایشان را به واسطه این کلام وحی بشنود و بر زمین باران هدیه دهدا. ذکر دعا فقط محدود به خانهها نبود بلکه در ایام فاطمیه، در مراسم عزاداری، نام باران هم در میان دعاها شنیده میشد. پیش از آن، در جشنها و شادیها، مردم دست به دعا بودند. حتی نماز طلب باران هم خوانده شد. یادم است یکبار با پیرمردی همکلام شدم و در خصوص دعا برای باران الهی گفتگو کردیم، این جمله او در ذهنم نقش بست و آن این بود که «دعا بیجواب نمیماند. شاید دیر، اما بالاخره اجابت میشود». شهر را باران برداشته باران، شهر را به گفتگو واداشته است. هر کس خاطرهای دارد، دعایی، نذری، یا امیدی تازه. راننده تاکسی میگوید: «همه مسافرها امروز حرفشان بارون بود. خدا را شکر که بارید، دلمان شاد شد. این باران، فقط خیابانها را خیس نکرده؛ دلها را هم نرم کرده است. در شهری که سالها با کمآبی دستوپنجه نرم کرده، هر قطره باران، یادآور وابستگی انسان به آسمان است. یادآور اینکه هنوز هم دعا، هنوز هم امید، هنوز هم شکر، راه خودش را پیدا میکند. کرمان امروز، زیر صدای باران و ذکر خدا، آرامتر نفس میکشد. شاید فردا دوباره نگرانیها برگردند، شاید آسمان دوباره مکث کند؛ اما این لحظه، این باران، این «خدایا شکرت»ها، در حافظه شهر میماند. مثل رد بارانی که بر خاک کویر مینشیند و برای مدتی، زندگی را تازهتر میکند. انتهای خبر/ پسند