نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
فرزند شهید قلعه میرزایی: پدرمان در راه رهبری و حاجقاسم رفت، فدای یک تار موی حاجقاسم، حتی حاضرم جان خودم را هم برای حاجقاسم بدهم. به گزارش فت فتو از کرمان، شاید برخی فکر کنند با این اتفاق ترسیدهایم، خیر تا آخر هستیم در صف اول هم هستیم. پای صحبتهای خانواده یکی دیگر از شهدای […]
فرزند شهید قلعه میرزایی: پدرمان در راه رهبری و حاجقاسم رفت، فدای یک تار موی حاجقاسم، حتی حاضرم جان خودم را هم برای حاجقاسم بدهم.
به گزارش فت فتو از کرمان، شاید برخی فکر کنند با این اتفاق ترسیدهایم، خیر تا آخر هستیم در صف اول هم هستیم. پای صحبتهای خانواده یکی دیگر از شهدای ۱۷ دیماه ۹۸ نشستیم، سخنان پر از مهری که یکبار دیگر مطمئن شدیم، حاجقاسم همراهان بهشتی خود را خودش انتخاب کرده است، همان رسمی که در سالهای زندگیشان نیز انجام میدادند و همراهان خود را شخصا انتخاب میکردند.
خانواده مومن شهید کرمعلی قلعه میرزایی، کسی که سالها خادم مسجد بود و عمر با برکتش را در راه خدا و خدمت به عاشقان الله در مسجد صرف کرده بود. با همسر و پسرش گفتو گوکردیم، فرزندی رشد یافته و مودب که بیشک تاثیر رفت و آمد در مسجد و حضور پررنگ در برنامههای فرهنگی و کلاسهای قرآنی و تربیتی آن بود.
از روز شهادت پدرش پرسیدیم که از قبلتر توضیح داد: مادرش برایش روایت کرده بود که پدرش نیمه شبِ قبل از مراسم تشییع با هیجان از خواب بیدار میشود و او برایش لیوانی آب میبرد تا به آرامش برسد. مادر حدس می زند که پدر خواب بد دیده، پدر آن را تایید میکند اما اصرارهای مادر مبنی بر تعریف خواب بینتیجه میماند.
آقای قلعه میرزایی ادامه میدهد: مادرم میگفت آن صبح سرد زمستانی ۱۷ دیماه پدر حمام میرود که با تعجب میپرسم سرما میخورید چرا این کار را کردید؟ که جواب میدهد، غسل شهادت کردم.
وی ادامه داد: اینجاست که پدر میگوید: در عالم رویا حاجقاسم در میان یک دشت پر از لاله بنده را صدا میکند، دستم را میگیرد و میگوید با خانمت خداحافظی کن بعد از این تا همیشه با من هستی.
قلعه میرزایی عنوان کرد: پدرم از همان نیمهشب ۱۶ دیماه ۹۸ آماده شده بود که با حاجقاسم برود، ما افتخار میکنیم که پدرمان با مردی رفته است که برای سرش جایزه تعیین کرده بودند.
وی با بیان اینکه پدرم جانش را فرش پای تشییعکنندگان حاجقاسم کرد، گفت: هنوز نتوانستهام نام شهید را برای حاجقاسم بیاورم، او تا ابد زنده است، حتی حاضرم جان خودم را هم برای حاجقاسم بدهم.
همسر شهید قلعه میرزایی هم در ادامه از آن روز تلخ سخن به میان آورد و ابراز داشت: با هم بودیم، اما جمعیت ما را از هم جدا کرد، یک ساعتی طول کشید که نگران شدم، تلفنهای همراه هم آنتن نداشت. دخترم با پسرش تماس گرفت و گفت بیحال شده به بیمارستان بیایید، ما در مسیر مسجد صاحبالزمان(عج) بودیم، به هرکسی میگفتیم ما را به بیمارستان برساند، قبول نمیکرد و میگفت راه را بستهاند. از یک نفر خواستیم که گفت عکسش را دارید: دخترم عکس را نشان داد او هم سرش را تکان داد و هیچ نگفت، یک ماشین برای ما گرفت و گفت بروید.
جلوی بیمارستان بودم که پسرم دوید جلوی من و گفت: مامان گریه نکن! بابا شهید شده است. او با بغض ادامه میدهد: دیگر چیزی نفهمیدم، وقتی بیدار شدم دیدم روی تخت بیمارستان هستم.
قلعه میرزایی تصریح کرد: مرگ برای همه هست، اگر پدرم شهید نمیشد، بالاخره روزی دیر یا زود میرفت، پدرمان در راه رهبری و حاجقاسم رفت … فدای یک تار موی حاجقاسم شاید برخی فکر کنند با این اتفاق ترسیدهایم، خیر، تا آخر هستیم، در صف اول هم هستیم.
پایان پیام/۸۰۰۶۵/ب
منبع: فــارس ? همراهان بهشتی حاجقاسم| پسر شهید قلعه میرزایی: فدای یک تار موی حاجقاسم/ لازم باشد جان خودم را هم میدهم