روایت سحرگاهی که خبر شهادتش را شنیدیم

سحرگاه یازدهمین روز از ماه رمضان، تنها اشک‌ها بودند که سخن می‌گفتند و از غم هجران رهبر شهید بر گونه‌ها غلت می‌خوردند.
سحرگاه یازدهمین روز از ماه رمضان، تنها اشک‌ها بودند که سخن می‌گفتند و از غم هجران رهبر شهید بر گونه‌ها غلت می‌خوردند.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ هنوز آفتاب روز دهم اسفندماه سرک نکشیده بود که مردم ایران، خبری را شنیدند که توان حمل آن را بر دوش نداشتند.

سحرگاه ماه رمضان بود و اشک‌هایی که این‌بار همه برای داغ و اندوه از چشم‌ها می‌بارید.

خبر این بود، مقام معظم رهبری، حضرت سید علی حسینی خامنه‌ای به مقام والای شهادت رسید.

اشک‌ها جاری، قلب‌ها شکسته اما باید ایستاد، آنچنان که خود این شهید بزرگ نیز در سخنرانی‌هایش بارها تأکید داشت که باید در برابر اندوه ایستاد و راه را ادامه داد.

به عنوان خبرنگار همان ابتدای صبح، خودم را به مسجد محله رساندم، از همیشه بیشتر شلوغ بود. صف در صف؛ اشک به همراه اشک، امان نمی‌داد.
آن‌طرف اما مادری با صدای بلند مویه می‌کرد، بلندی صدایش همچون گریه بر فرزند بود. به او که نزدیکتر شدم، چهره‌اش ۷۰ سالگی را نشان می‌داد، بر سر و سینه می‌کوفت و خود را یتیم می‌خواند.

و البته همه در کنارش اشک‌هایشان جاری بود. غم از دست دادن یک رهبر فرزانه و مجاهدی که نزدیک به ۴۰ سال سکان‌داری نظام جمهوری اسلامی ایران را به دست گرفت، چیز کمی نبود که در این سحرگاه باید پذیرفته می‌شد.

و ان طرف پرده که مردان حضور داشتند، صدای گریه بود که شنیده می‌شد، حتی کلام بین هیچ‌کس ردوبدل نمی‌شد، همه با اشک‌ها سخن می‌گفتند.
این روایتی کوتاه، کوچک اما با غمی بزرگ از یک سحرگاه است، سحرگاهی که خبر شهادتش را شنیدیم.

انتهای خبر/ پسند  https://armanekerman.ir/vdcauyn6e49nma1.k5k4.html


روایت سحرگاهی که خبر شهادتش را شنیدیم

منبع:آرمـان
? روایت سحرگاهی که خبر شهادتش را شنیدیم