علیرضا افضلیپور مردی بود که ثروت خود را صرف ساختن آینده کرد؛ روایتی از نیکوکاری که نامش با بیمارستان افضلیپور و توسعه دانش گره خورده است.
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ تقویم که به ۲۴ شهریورماه میرسد، تاریخ کرمان حکایت مردی را در دل خود فریاد میزند که در این روز بیمارستان افضلیپور را افتتاح کرده است. مردی که ثروتش را به آینده کرمان سپرد صبح هنوز کاملاً از راه نرسیده است. پشت درهای بیمارستان افضلیپور، آدمها یکییکی میآیند؛ بیماری که دستش را به دیوار گرفته، همراهی که با نگرانی شماره بخشی را جستوجو میکند و خانوادهای که نگاهشان به درهای بیمارستان دوخته شده است. برای بعضیها اینجا فقط یک مرکز درمانی است؛ جایی برای گرفتن نوبت، آزمایش، ویزیت یا عبور از یک شب سخت. اما اگر چند قدم از هیاهوی امروز فاصله بگیریم و به عقب برگردیم، پشت این ساختمان و پشت نامی که بر سردر آن نشسته، قصه مردی دیده میشود که باور داشت ثروت، اگر در جای درست خرج شود، میتواند سالها پس از رفتن صاحبش به زندگی مردم ادامه دهد. این نام، علیرضا افضلیپور است. نام او امروز بیش از هر چیز با دانشگاه شهید باهنر کرمان و بیمارستان افضلیپور گره خورده است؛ میراثی که از یک رؤیای بزرگتر آغاز شد: ساختن آیندهای که در آن علم، درمان و آموزش در خدمت مردم باشد. از تفرش تا تهران؛ کودکی که قرار بود برگردد علیرضا افضلیپور در سال ۱۲۸۸ در تهران متولد شد؛ اما ریشههای خانوادگیاش به تفرش بازمیگشت. خانوادهای اهل دانش و فرهنگ که برای تحصیل اهمیت ویژهای قائل بودند. تحصیلات ابتدایی را در دبستانهای اشرف و اقدسیه آغاز کرد و بعد به دارالمعلمین مرکزی و دبیرستان شرف رفت. مسیر زندگیاش اما خیلی زود از کلاسهای درس تهران فراتر رفت. جوانی او را به فرانسه رساند؛ جایی که در دانشگاه بوردو شیمی خواند و تحصیلات تکمیلی خود را در زمینه شیمی کشاورزی در شهر لیل ادامه داد. وقتی در سال ۱۳۱۶ به ایران بازگشت، دانش و تجربهای با خود آورده بود که قرار بود سالها بعد، در تصمیمی بزرگتر خود را نشان دهد. مردی که کارمندی را برای رؤیایش کافی نمیدانست افضلیپور مدتی در بانک کشاورزی کار کرد، اما زندگی کارمندی با روحیات و بلندپروازیهایش سازگار نبود. خیلی زود مسیر تجارت را انتخاب کرد. او از نخستین واردکنندگان برند سوئیسی «لاندیس» بود و مغازهای با همین نام در خیابان لالهزار راهاندازی کرد؛ مغازهای که بنابر روایتهای موجود، هنوز پابرجاست. اما شاید مهمتر از آنچه او میفروخت، شیوهای بود که برای تجارت انتخاب کرده بود. افضلیپور برای انتقال کالا، در مواردی به جای کشتی از هواپیما استفاده میکرد؛ روشی پرهزینهتر، اما سریعتر. همین نگاه متفاوت، بهتدریج او را به ثروتی رساند که بعدها قرار بود شکل دیگری پیدا کند. ثروت برای افضلیپور پایان راه نبود، وسیله بود، وسیلهای برای ساختن چیزی که خودش سالها در ذهن داشت. رؤیایی که از فرانسه برگشت فکر تأسیس دانشگاه از همان سالهای تحصیل در فرانسه در ذهن افضلیپور شکل گرفته بود. او باور داشت بازسازی و پیشرفت ایران بدون علم و دانش ممکن نیست.پس از ازدواج با فاخره صبا، این رؤیا جدیتر شد. روایت زندگی این زوج نشان میدهد که درباره محل هزینهکرد داراییشان حتی یک تفاوت نگاه هم وجود داشت؛ همسرش ساخت بیمارستان را پیشنهاد میکرد و افضلیپور دانشگاه را ترجیح میداد. در نهایت، رؤیای دانشگاه بود که مسیر را تعیین کرد؛ اما بعدها نگاه او به حوزه درمان نیز در قالب حمایت از توسعه آموزش و زیرساختهای پزشکی کرمان ادامه پیدا کرد. چرا کرمان؟ برای انتخاب محل دانشگاه، افضلیپور به نقاط مختلف کشور سفر کرد. کرمان اما برای او فقط یک شهر نبود. موقعیت جغرافیایی این شهر در جنوبشرق کشور، امکان خدمترسانی آموزشی به استانها و شهرهای اطراف را فراهم میکرد. از سوی دیگر، آشنایی او با چهرههای فرهنگی و علمی کرمان و تصویری که از مردم این دیار در ذهن داشت، علاقهاش به این شهر را بیشتر کرد. در روزگاری که کرمان از بسیاری از امکانات رفاهی و آموزشی محروم بود، افضلیپور به ظرفیتهای پنهان آن نگاه میکرد؛ شهری که میتوانست نقطه آغاز یک تحول علمی در جنوبشرق کشور باشد. او بهجای دیدن کمبودها، آینده را میدید. ساختن، برای روزهایی که خودش دیگر نیست کار ساخت دانشگاه آغاز شد و سالها ادامه یافت. افضلیپور برای دانشگاه، نگاه کوتاهمدت نداشت. از نمونههای دانشگاههای معتبر جهان الهام گرفت، برای مجموعه طرح جامع تهیه کرد و تلاش کرد بهترین مصالح و نیروهای فنی در ساخت آن به کار گرفته شوند. آجر از یزد، سیمان مناسب از شیراز و مصالح باکیفیت از نقاط مختلف تهیه شد. اما شاید یکی از زیباترین تصاویر این روایت، جایی باشد که افضلیپور خودش دست به کار میشود و درخت میکارد. درختانی که سالها بعد سایهشان بر محوطه دانشگاه افتاد؛ گویی مردی که آینده را میساخت، میدانست ساختمان بهتنهایی دانشگاه نمیشود. باید در آن زندگی جریان داشته باشد؛ باید دانشجو بیاید، قدم بزند، درس بخواند و روزی خودش چیزی به این سرزمین اضافه کند. او دانشجویان را فرزندان خود میدانست و معتقد بود ثمره واقعی تلاشش، روزی دیده خواهد شد که جوانان در این دانشگاه تحصیل کنند و آن سوی دانشگاه؛ جایی برای نجات جانها. سالها بعد، نام افضلیپور فقط در فضای دانشگاه باقی نماند. بیمارستان افضلیپور در کرمان به یکی از مراکز مهم درمانی شهر تبدیل شد؛ مرکزی که امروز در کنار دانشگاه شهید باهنر قرار دارد و بهعنوان مرکز آموزشیدرمانی وابسته به دانشگاه علوم پزشکی کرمان فعالیت میکند. در اینجا دیگر مسئله، ساختن یک کلاس درس نیست. اینجا هر روز پای زندگی و مرگ در میان است؛ نوزادی که نخستین نفسهایش را با کمک کادر درمان تجربه میکند، بیماری که برای درمان به بخشهای تخصصی میرود، خانوادهای که پشت درهای اتاق عمل منتظر میماند و بیماری که شاید پس از ساعتها نگرانی، با خبر بهتری به خانه برمیگردد. درمان، ادامه همان نگاه است؛ نگاهی که علم را برای زندگی مردم میخواست. امروز بیمارستان افضلیپور بخشهای تخصصی متعددی دارد و پذیرای بیماران از کرمان و دیگر مناطق است. وصیتی که هنوز بوی دانشجو میدهد شاید هیچ تصویری به اندازه وصیت افضلیپور نتواند رابطه او با دانشگاه را روایت کند. او خواسته بود در ورودی دانشگاه و زیر قدمهای دانشجویان دفن شود؛ زیرا صدای گامهای آنان را زیباترین ترانه هستی میدانست. این خواسته اما عملی نشد و او در امامزاده عبدالله شهرری آرام گرفت. با این حال، شاید بتوان گفت بخشی از وجودش همانجا ماند؛ در میان کلاسها، درختان، آزمایشگاهها و راهروهایی که نسلهای مختلف دانشجویان از آنها عبور کردند. ثروتی که تمام نشد افضلیپور روزی از تجارت به ثروت رسید، اما ارزش واقعی داستانش در جایی دیگر شکل گرفت؛ جایی که تصمیم گرفت ثروت را به آینده تبدیل کند. امروز نام او روی یک بیمارستان است و در کنار آن، دانشگاهی قرار دارد که هزاران دانشجو در آن تحصیل کردهاند و نسلهای مختلف استادان و پژوهشگران در آن فعالیت کردهاند. در واقع، افضلیپور ساختمان نخرید؛ زمان خرید. سرمایهاش را خرج چیزی کرد که قرار بود سالها بعد نتیجه بدهد. شاید اگر امروز از میان راهروهای بیمارستان افضلیپور عبور کنیم، از کنار خانوادههایی بگذریم که برای سلامتی عزیزشان دعا میکنند و بعد به محوطه دانشگاه برسیم و صدای قدمهای دانشجویان را بشنویم، تازه معنای آن رؤیای قدیمی را بهتر بفهمیم. رؤیای مردی که میخواست آنچه به دست آورده، دوباره به مردم بازگردد. و چه میراثی ماندگارتر از این؛ ثروتی که وقتی صاحبش دیگر نیست، هنوز برای مردم کار میکند. انتهای خبر/ پسند