کتاب «از چیزی نمیترسیدم» که روایتی از دستنوشتههای شهید حاجقاسم سلیمانی است، توسط میثم گوهرپور به زبان تاجیکی ترجمه شده است، او در این گفتگو از انگیزهاش برای این ترجمه و غفلت فرهنگی از این اثر ارزشمند میگوید.
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ شماره همراه را که گرفتم، بوق تلفن را چندبار شنیدم؛ این سکوت منتظر کسی بود که شاید نمیدانست این تماس، سرآغازِ روایتی تازه درباره همان مردی است که از هیچ چیز نمیترسید. گوشی را که برداشت، بعد از معرفی خودم گفتم: «میخواهم با شما گفتگو کنم، به خاطر کتابی که ترجمه کردهاید.» مکثی کوتاه، بعد صدایی آرام اما قاطع پاسخ داد: «امیدوارم بتوانم آنچه را که حق مطلب است، ادا کنم.» این شروعِ گفتگویی بود با آقای میثم گوهرپور؛ مردی که دستنوشتههای شهید حاجقاسم سلیمانی را از فارسیِ ایران به فارسیِ تاجیکی، آن زبان شیرینِ همریشه، برگردانده است. نه از روی تکلیف، که از روی یک پرسشِ همیشگی که در ذهنش جا خوش کرده بود. پرسشی که شاید برای خیلی از ما هم بیپاسخ مانده: رازِ این همه برکت در زندگیِ یک سرباز اما سردار چیست؟ از یک پرسشِ ساده تا یک تصمیمِ بزرگ گوهرپور با صراحتِ کسی که قرار نیست چیزی را پنهان کند، شروع کرد: «برای من همیشه سوال بود که این همه رزمنده بودند، اما چه شد که حاجقاسم اینقدر برکت پیدا کرد؟ چه شد که یک نفر در این برهه، اینقدر تأثیرگذار میشود که تمام دنیای کفر در مقابلش میایستد و او یکتنه همه را شکست میدهد؟» کتابِ «از چیزی نمیترسیدم» از طریق یکی از دوستان به دستش رسید. دوستی که خودش کتاب را همراه داشت و از جذابیتش گفته بود. اما برای میثم، این کتاب قرار بود پاسخِ همان سوالاتِ بیجواب باشد. شروع کرد به خواندن و آنچه بیش از هر چیز در ذهنش نشست، چیزی نبود جز صداقت. صداقتی که حاجقاسم را حاجقاسم کرد او گفت: «کتابش را که بخوانید، از اول تا جایی که نوشته شده، همهاش صداقت است. حتی جایی اعتراف میکند که تا سن جوانی امام را نمیشناختم، تقلید هم نمیدانستم چیست. خیلیها الان شاید برگردند و بگویند ما مادرزاد امامشناس بودیم، اما حاجقاسم با تمام وجودش میگوید نه، من از طریق دوستان در مشهد با امام آشنا شدم.» این نقطهای بود که گوهرپور را میخکوب کرد. برای او، درسِ بزرگِ زندگیِ شهید حاجقاسم، نه در شجاعتهای رزمیاش، که در همین راستیِ بیآلایشِ اوست. «یک جایی از داستان میگوید مادرم و پدرم، یک خانمِ مریضِ طردشده را آوردند خانه و شش ماه از او نگهداری کردند. شما تصور کنید کسی که در آستانه مرگ است و همه او را رها کردهاند، یک خانواده بیاید و از او پرستاری کند. حالا اگر دعای همان خانم در حقِ آن خانواده مستجاب شود، چه چیزی بهتر از حاجقاسم از آن خانواده بیرون میآید؟» ایرانِ بزرگتر از مرزها اما چرا زبانِ تاجیکی؟ چرا یک کتابِ فارسیِ ایرانی، باید برای تاجیکستان ترجمه شود؟ گوهرپور در جواب این سوال، از «ایران بزرگ» گفت؛ ایرانِ فرهنگی، نه فقط ایرانِ جغرافیایی. میثم بیان کرد: «ما با تاجیکها قرابت فرهنگی داریم. سالها کمونیستها سعی کردند آنها را از پیکره ایران جدا کنند، ولی تاجیکها هنوز هم دل در گرو ایران دارند. اسم دخترانشان را ایران میگذارند؛ ایرانبانو، ایرانمهر.» با همین انگیزه، تصمیم گرفت کاری از دستش بربیاید. میثم ادامه داد: «کسی که میتواند برای اسلام و ایران کاری بکند و نکند، یا خائن است یا احمق. من روز قیامت میخواهم بگویم آقا، همین قدر دستم رسید که کتاب شما را به زبانی دیگر ببرم؛ شاید یک تاجیکی آن را بخواند و با سرداری آشنا شود که با دستِ خالی و در مظلومترین شرایط، بزرگترین دشمن یعنی داعش را از روی زمین پاک کرد.» ریشهها؛ ایران کوچک در دل آسیای مرکزی گفتگو که گرم شد، پرسیدم: «آیا این علاقه به زبان تاجیکی، ریشه در خانواده یا محیط تربیتی شما دارد؟» میثم گوهرپور اما از «تمدن ایرانی» گفت؛ از علاقهای که از کودکی در وجودش جوانه زده بود. «من در خانوادهای بزرگ شدم که کتابهای تاریخی زیاد خوانده میشد. همیشه به تاریخ منطقه علاقه داشتم؛ سلسلههای مختلف، تحولات، حتی کشورهای همسایه مثل پاکستان، افغانستان، ترکیه، آذربایجان و عراق را مطالعه میکردم.» اما نقطهای که قلبش را تسخیر کرد، تاجیکستان بود. «تاجیکستان برای من ایران کوچکی در قلب آسیای مرکزی است. جایی که بزرگترین تلاشها برای گرفتن هویت ایرانی از آنها شد، اما مردمش جانانه ایستادند.» گوهرپور با از شبهای تاجیکها گفت؛ شبهایی که در مغازهها و کافهها مینشینند و شاهنامه فردوسی میخوانند، انگار که قرار باشد با هر بیت، یکبار دیگر متولد شوند. «من برای اینکه بفهمم آنها چه میگویند، برای اینکه سرگذشت تاجیکان را بخوانم، مجبور شدم بروم و زبانشان را یاد بگیرم. هیچ استادی نبود، هیچ کتابی نبود، هیچ جزوهای نبود. خیلی سخت بود، اما خدا این استعداد را در من گذاشت و هر نحوی بود، آشنا شدم.» پنجماه همت، برای پیوندی دوباره سوال بعدی را که پرسیدم، کمی مکث کرد. گفتم: «ترجمه این کتاب چقدر طول کشید؟ و چه انتشاراتی آن را چاپ کرده؟» گوهرپور با دقت پاسخ داد: «نزدیک پنج، شش ماه طول کشید. البته مستمر نبود؛ شاید روزی یک ساعت، دو ساعت. چون زبان تاجیکی زبان مادریام نیست، خیلی تلاش کردم که بهترین نحو ممکن را برگردان کنم. یک بار هم کامل بازنویسیاش کردم تا به نتیجه برسم.» انتشارات این کتاب در استان آذربایجان شرقی، شهر تبریز، آن را به چاپ رساند. اما خبری از چاپ دوم نبود. «متأسفانه به چاپ دوم نرسید. خودمان نشستیم، بیشتر کتابها را هدیه دادیم به دوستان. کتاب دو زبانه است؛ هم تاجیکی دارد، هم فارسی. به دوستان خودمان دادیم .» کتابی که در ویترین رایزنیها جا ماند بحث که به سرنوشت کتاب رسید، گوهرپور با صراحت از خلأیی گفت که گریبانگیر کارهای فرهنگی مشترک با تاجیکستان است. «یقیناً اگر رایزنی فرهنگی ایران در تاجیکستان پای کار بیاید، این کتاب میتواند به شهروندان تاجیکی معرفی شود. من سعی کردم از طریق شبکههای اجتماعی، حتی به دانشگاه ملی تاجیکستان، حتی به گروهها و کانالهای آنها، تلاش کنم. وظیفهای که از دوش من بود، کوتاهی نکردم.» اما صدایش حاکی از این بود که این مسیر برای یک فرد، بسیار طولانیتر از آن است که بتواند به تنهایی طی کند. بنابراین گفت: «برای چنین کارهایی نیاز به حمایت ویژه است، یک کار جادّیتر. از دست یک فرد برنمیآید. دولت باید پای کار بیاید، رئیسجمهور، رایزنی فرهنگی.» و در همین حین، راز دیگری را فاش کرد: کتاب دیگری هم در دست دارد. مجموعهای از اشعار شاعران معاصر تاجیکستانی که برای امام خمینی (ره) سرودهاند. «شعرهای شاعران بهنام تاجیکستانی را جمعآوری کردم که برای امام شعر گفتهاند. این نشان میدهد که چقدر فرهنگ ما به مشاهیر و بزرگان ما علاقه دارند.» اما باز هم پای همان مشکل وسط است: خط فرهنگی که میتواند تاثیرگذار باشد، باید از کانال رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی عبور کند. شرطش فراهم شدن بستر است، نه فقط وجود اثر. از ترجمههای متعدد تا دغدغهای بیپایان گوهرپور فقط مترجم این یک کتاب نیست. از دیگر ترجمههایش گفت: کتابی در حوزه روابطبینالملل درباره نگاه چین به خاورمیانه، کتابی درباره جنگ شناختی از منظر ناتو و روسیه، و حتی تألیفی شخصی درباره جنگ شناختی و جمهوری اسلامی. چند رمان هم در کارنامه دارد. اما انگار هیچکدام به اندازه ترجمه دستنوشتههای حاجقاسم برایش اهمیت ندارد. کرمان؛ پایتختی که رویایش را دریابید گرم گفتگو بودیم که ناگهان لحنش عوض شد. از کرمان گفت؛ پایتخت محور مقاومت. «کرمان با وجود حاجقاسم، برکت پیدا کرده. شما با هر بینشی نگاه کنید، این یک فرصت است. دید اقتصادی؟ فرصت است. دید مذهبی؟ فرصت است. من واقعاً برایم سوال است که چرا مسئولین فرهنگی استان کرمان از این فرصت استفاده نمیکنند؟» صدایش بالا گرفت، نه از خشم، که از حسرت. «اگر این فرصت در یک کشور دیگر بود، حتماً از آن استفاده میکردند. هم برای اشتغالزایی، هم برای معرفی استان، هم برای ترویج راه و مرام حاجقاسم.» انگار که کرمان، با همه عظمتش، غافل از گنجی است که روی آن ایستاده. گوهرپور ادامه داد: «بعضیها فکر میکنند اگر قدمی برای این مسیر بردارند، دارند حاجقاسم را بزرگ میکنند. نه بابا! حاجقاسم بزرگ است، نیازی ندارد. این ما هستیم که باید او را بشناسیم و به نسل بعدی معرفی کنیم. این کار الگوسازی میکند.» نسلی که رویا را گم کرده گوهرپور از «رویا» گفت؛ از همان چیزی که حاجقاسم را حاجقاسم کرد. «امام در دفاع مقدس به ما یاد داد که افق نگاهت را ببر بالا. حاجقاسم نگاهش را برده بود بالا. شهید تهرانیمقدم روی سنگ قبرش نوشته بود «عاشق مبارزه با اسرائیل». اینها رویا داشتند که حاجقاسم را حاجقاسم کرد.» اما امروز، نسل نوجوان ما خالی از رویاست. هویت خود را نمیشناسد. «اگر مستندسازان، نویسندگان، هنرمندان، این رویا را به خورد نسل جدید بدهند، به خدای قسم هیچکدام از معضلات امروز ما وجود خارجی نخواهد داشت. نوجوان ما باید بداند که میتواند رویا داشته باشد و الگویی مثل حاجقاسم دارد.» انتقادی از دور، آرزویی از نزدیک مقایسهاش تند بود اما بیپروا. او در ادامه گفت: «کره جنوبی یک سریال چندین قسمتی به اسم جومونگ میسازد و به خورد ملت ما میدهد، اما ما بلد نیستیم از داشتههای خودمان استفاده کنیم. محرم ۱۴۰۰ سال است که با هنر سینما، شعر، آواز، تصویرسازی زنده مانده. پس چرا امروز در کرمان، پایتخت محور مقاومت، هنرمندان، صاحبان قلم و اندیشه را جمع نمیکنند تا کار کنند؟» و در پایان، با صدایی که نه اعتراض محض که خواستی صادقانه بود، گفت: «من که دو هزار کیلومتر از کرمان دورم، همینجا اعلام میکنم. اگر مسئولین استان کرمان نمیتوانند، اجازه دهند ما یک تیم تشکیل دهیم و این کار را انجام دهیم. خیلی بد است پایتخت فرهنگی جهان باشی، بزرگترین اسطوره را در درونت داشته باشی، اما نتوانی از این موقعیت استفاده کنی. این انتقاد جدی من به مسئولین فرهنگی استان کرمان است.» صدای یک دغدغهمند از دور گفتگو که تمام شد، هنوز صدای میثم گوهرپور در گوشم بود. نه به خاطر ترجمهای که انجام داده بود، که به خاطر دغدغهای که از ته دل فریاد زد. مردی که میتوانست فقط یک مترجم باشد، اما انتخاب کرد که یک پیامآور باشد. پیامآوری که از دلِ کتابی دستنوشته، صدای یک سردار را به گوشِ همزبانانِ دور دست رساند و بعد، از کرمان گفت، از رویا، از نسلی که اگر بیدار نشود، تاریخ را خواب خواهد دید. شاید حرف آخرش، همان باشد که در ابتدای گفتگو گفت: «امیدوارم بتوانم آنچه را که حق مطلب است، ادا کنم.» و به گمانم، ادا کرد. انتهای خبر/ پسند