وقتی کرمان تمام‌قد در نبود رهبرش می‌ایستد

چهل شبانه‌روز است که مردم کرمان در سوگ رهبر شهید خود اشک می‌ریزند و امشب ورزشگاه بیست‌هزار نفری باهنر میعادگاه بیعت میلیون‌ها پرچم‌به‌دستی شده که با صدای ضبط‌شدهٔ او، دوباره راهش را انتخاب می‌کنند.


چهل شبانه‌روز است که مردم کرمان در سوگ رهبر شهید خود اشک می‌ریزند و امشب ورزشگاه بیست‌هزار نفری باهنر میعادگاه بیعت میلیون‌ها پرچم‌به‌دستی شده که با صدای ضبط‌شدهٔ او، دوباره راهش را انتخاب می‌کنند.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ چهل روز از آن سحرگاه رمضانی می‌گذرد. ساعتی که خبر مثل صاعقه بر پیکر خواب‌زدهٔ ایران فرود آمد. چهل شبانه‌روز است که خیابان‌ها رنگ دیگری گرفته. کرمان اما این شب، مرکز ثقل یک ماتم عظیم است.

 
ورزشگاه ۲۰ هزار نفری باهنر نه یک صندلی خالی دارد و نه یک وجب زمین بی‌نشین. سکوها آنقدر پر است که انگار خودِ شهر در دیوارهای این ورزشگاه نفس می‌کشد. راهروها، پله‌ها، حتی پشت درهای ورودی – همه جا آدم است. زن و مرد و کودک؛ سیاه‌پوش و پرچم‌به‌دست.
 
یک تنه علمداری می‌کرد
 
مرد میانسالی را می‌بینم که پرچم سه‌رنگ ایران را آنقدر محکم به سینه فشرده که انگار می‌ترسد کسی از او بگیردش. کنارش می‌ایستم. در میانه میدان و بر روی صندلی‌ها نشسته است، بدون مقدمه می‌گوید: «ما خودمان را برای نبودنت آماده نکرده بودیم، رهبر عزیز.»
اسمش را می‌پرسم. می‌گوید «رضا». کارگر است. سه بچه دارد. صدایش می‌لرزد اما محکم حرف می‌زند: «کاری که ایشان انجام می‌داد، یعنی علمداری‌اش، را الآن میلیون‌ها نفر داریم انجام می‌دهیم. او یک تنه علمداری می‌کرد. اما ما با همه زن و بچه و مرد، هنوز نتونستیم موفق بشیم. یعنی می‌فهمیم رهبر ما چقدر بزرگ بود.»
 
اشک در چشمانش حلقه می‌زند. پرچم را بالاتر می‌برد.
 
در میان میدان، صدای پدر هنوز زنده است
 
وسط زمین ورزشگاه، صحنه‌هایی رقم می‌خورد که شاید تا سال‌ها در یادها بماند. یک‌به‌یک، اقشار مختلف می‌آیند و می‌ایستند. از خادمان حضرت رضا (ع) با لباس‌های مخصوص گرفته تا مداحان و زنان؛ صدای رهبر شهید بلند می‌شود.


 برای هرکدام، سخنی از او پخش می‌شود. گویی خودش اینجاست. گویی از میان همین بلندگوهاست که دارد با تک‌تک ما حرف می‌زند.
 
من به عنوان خبرنگار، این بار نه پشت دوربین که وسط میدان و کنار مردم ایستاده‌ام. تفاوت را حس می‌کنم. اینجا خبرنگار هم عزادار است.
 
مادری با کودکی در آغوش و روایتی از شجاعت
 
زن جوانی را می‌بینم. دختربچه‌ای حدوداً دوساله در آغوش دارد. خسته است اما نیامده بنشیند. ایستاده و گوش می‌دهد. جلو می‌روم.
 
«مرضیه» اسمش را می‌گوید. معلم است. می‌پرسم از رهبر شهید چه ویژگی‌ای بیشتر در خاطرش مانده؟ یک کلمه می‌گوید: «شجاعت.»
 
مکث می‌کند. کودک در آغوشش سنگینی می‌کند اما باز هم نیامده بنشیند. ادامه می‌دهد: «یادم نمی‌آید در طول این سال‌ها یک لحظه ایشون ترسیده باشه. یک لحظه. نه از دشمن، نه از حرف مردم، نه از تنها موندن. شجاعت ایشان فقط در میدان جنگ نبود. در تصمیم‌گیری‌هایش و حرف زدنش هم بود و همچنینایستادن پای حرفش بود.»
 
کودکش سرش را روی شانه مادر گذاشته. مادر آرام آرام پشتش را می‌مالد و ادامه می‌دهد: «شجاعت یعنی رهبر شهید ما؛  به نظرم ما تازه داریم می‌فهمیم چه کسی را از دست داده‌ایم.»
 
حکمرانی که ایران را بر همه چیز ترجیح می‌داد
در ادامه از مرد جوانی می‌پرسم از ویژگی‌های رهبر شهید بگوید. نگاه می‌کند به جمعیت و به اطرافش ،می‌گوید: «ایشان یک حکمران ایرانی بود. یعنی وطن را با هیچ‌ چیزی عوض نمی‌کرد. نه با قدرت، نه با پول، نه با محبوبیت. ایران برایش خط قرمز بود.»
 
صدایش می‌گیرد. با دستمال اشکش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: «ما رهبری داشتیم که دغدغه‌اش مردم و کشور بودند و د حال برنامه‌ریزی  بود برای اقتصاد و برای جوان‌ها؛ او با خونش جمهوری اسلامی ایران را حفظ کرد.»
 
 بیعتی دوباره با سخنانش
 
امشب، چهلمین شب نبودن اوست. اما انگار خودش هم اینجاست. در میان این شلوغی، در میان این سکوهای پر، در میان این پرچم‌ها و اشک‌ها و آه‌ها.
 
جمعیت یک صدا فریاد می‌زند. نه شعار سیاسی که یک ندای ساده و عمیق: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
 
بعضی‌ها دست به سینه ایستاده‌اند. بعضی با گریه. بعضی فقط سکوت کرده‌اند و گوش می‌دهند به صدای ضبط‌شده‌ای که هنوز برایشان حرف تازه دارد.
 
کرمانی‌ها امشب بیعت کردند. نه با یک جانشین، نه با یک فرد جدید. با همان حرف‌ها، با همان راه، با همان آرمانی که او (رهبر شهید ) داشت.
 
 یک ملت، یک پرچم، یک خاطره
 
وقت خداحافظی است. ورزشگاه خالی می‌شود اما هنوز هم صدای قدم‌ها در راهروها می‌پیچد. مادران کودکان خسته را در آغوش گرفته‌اند. پدران پرچم‌ها را جمع می‌کنند.


من به عنوان خبرنگاری که امشب کنار مردم بودم، نه بالای سرشان، فقط یک چیز می‌توانم بنویسم:

 
چهل روز از نبودنش گذشت. اما او هیچ وقت نرفت، درون این پرچم‌ها، اشک‌ها و دل‌هایی که هنوز نفس‌هایش را می‌شنوند، مانده است، برای همیشه.

انتهای خبر/ پسند 

https://armanekerman.ir/vdcipwaz5t1awp2.cbct.html


وقتی کرمان تمام‌قد در نبود رهبرش می‌ایستد

منبع:آرمـان
? وقتی کرمان تمام‌قد در نبود رهبرش می‌ایستد