مردی که از تبار خدمت بود؛

در چهلمین روز شهادت سردار غلامرضا سلیمانی، بخشی از مصاحبه سال ۱۳۸۴ منتشر شد، جایی که از صمیمیت، مجروحیت در کربلای پنج و خاطره شیرین یاد پدر و مادرش گفت.
در چهلمین روز شهادت سردار غلامرضا سلیمانی، بخشی از مصاحبه سال ۱۳۸۴ منتشر شد، جایی که از صمیمیت، مجروحیت در کربلای پنج و خاطره شیرین یاد پدر و مادرش گفت.

به گزارش پایگاه خبری «راه‌آرمان»؛ در هفته دفاع مقدس سال ۱۳۸۴، سردار غلامرضا سلیمانی فرمانده ارشد سپاه در استان کرمان و فرمانده لشکر ثارالله بود. وقت مصاحبه گرفتم و خدمتشان رسیدم. در چهلمین روز شهادت ایشان قسمتی از آن مصاحبه را به یادآوری می‌کنم.
 
 در اولین برخورد باورش مشکل است که او فرمانده یک لشکر صاحب‌نام و بزرگ باشد. باید او را می‌دیدی تا درک کنی صمیمی و بی‌ریا و متواضع که می‌گویم یعنی چه؟! شهرکردی است. متولد ۱۳۴۳. زنگ جنگ او را از پشت نیمکت‌های کلاس درس به جبهه کشانده است. در ۱۷ سالگی، ۴۵ روز پس از شروع جنگ تحمیلی، در پادگان غدیر اصفهان، ۱۵ روز به طور فشرده آموزش می‌بیند و به جبهه اعزام می‌شود. از همان اولش هم فرمانده بوده؛ فرمانده گروه… فرمانده دسته… تا عملیات کربلای پنج که فرماندهی تیپ ۴۴ لشکر امام حسین علیه‌السلام به ایشان سپرده شد.
 
… زیاد مجروح نشدم؛ سه‌چهار مورد. یک موردش که برایم خاص است، در عملیات کربلای پنج بود. یگان ما شب دوم عملیات در کانال زوجی عمل کرد. یک مواضعی آنجا بود به نام مواضع نونی‌شکل. چهار تا نونی کنار کانال زوجی بود. ما آن‌ها را پاکسازی و تصرف کردیم. نونی پنجم مقر یکی از فرماندهان لشکر عراق بود. قرار شد این موضع را هم پاکسازی کنید. نیروها را از دو محور (دو طرف) جاده بردیم و کنار نونی مستقر شدیم. حجم زیادی از عراقی‌ها داخل نونی بودند. جاده‌ها هم در تصرفشان بود. با حاج علی زاهدی (فرمانده وقت) تماس گرفتم که نیروی کمکی برساند. در همین حال ناگهان احساس کردم تو هوا هستم و دارم پرواز می‌کنم. فکر کردم انفجار شدیدی زیر پایم رخ داده و مرا به هوا بلند کرده، اما وقتی افتادم روی زمین، دست بردم طرف گوشم. تازه فهمیدم گلوله پشت سرم خورده، کنار نخاع.
 
خون زیادی داشت از بدنم می‌رفت. فکر کردم دارم شهید می‌شوم. یک دفعه یاد پدر و مادر و خواهر و برادرهایم افتادم و ناراحت شدم. در همین حالت نامتعادل، به خودم دلداری می‌دادم که تا حالا این همه جوان شهید شده، تو هم یکی مثل آن‌ها… که دیگر نفهمیدم چی شد.
 
برادرهای رزمنده‌ای که دور و برم بودند، به تصور اینکه تمام کرده‌ام، رهایم کردند و رفتند. وقتی که می‌رسند عقب، به بچه‌هایی که کنار آخرین نونی چهارم مستقر بودند، جریان را خبر می‌دهند. سه‌چهار نفری از برادرها می‌گویند ما می‌رویم جسدش را می‌آوریم. رفته بودند و مرا انداخته بودند روی برانکارد و آورده بودند.
 
وقتی کمی به هوش آمدم، دیدم یک چفیه روی صورتم هست و بچه‌ها می‌آیند یکی یکی مرا می‌بوسند، فاتحه می‌خوانند و می‌روند. در همین حال من دست یکی‌شان را گرفتم و او فهمید زنده هستم و انتقالم دادند عقب.
 
از ایشان پرسیدم: «سردار، واقعاً وقتی مجروح شدید یاد پدر و مادرتان افتادید، شوخی نمی‌کنید؟» خندید و گفت: «نه شوخی نمی‌کنم، جدی می‌گویم. در هر عملیات فکر می‌کردم عملیات بعدی شهید می‌شوم. انتظارش را نداشتم. برای همین است که تا حالا مانده‌ام.»
 
عاقبت وقت شهادت سردار غلامرضا سلیمانی در سال ۱۴۰۵ و در جنگ رمضان رسید و او (فرمانده نیروی مقاومت بسیج) با موشک‌های آمریکایی-اسرائیلی به یاران شهیدش پیوست.
 
سیدابراهیم یزدی
سردبیر وقت نشریه ثارالله کرمان
 
انتهای خبر/ پسند 

https://armanekerman.ir/vdciuwazrt1awv2.cbct.html


مردی که از تبار خدمت بود؛

منبع:آرمـان
? مردی که از تبار خدمت بود؛