نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
فت فتو/کرمان نزد اهل خانواده ابوجعفر، هر کدام از پسران که زائر ایرانی به خانه میآوردند، محبوبتر بود و به گفته «عباس»، آوردن زائر ایرانی مادر را خوشحال میکرد. به گزارش فت فتو، تماشای تصاویر دلدادگی عشاق امام حسین (ع) در ایام اربعین از رسانهها آنقدر دیدنی است که ناخودآگاه آرزو میکنیم کاش ما هم […]
فت فتو/کرمان نزد اهل خانواده ابوجعفر، هر کدام از پسران که زائر ایرانی به خانه میآوردند، محبوبتر بود و به گفته «عباس»، آوردن زائر ایرانی مادر را خوشحال میکرد.
به گزارش فت فتو، تماشای تصاویر دلدادگی عشاق امام حسین (ع) در ایام اربعین از رسانهها آنقدر دیدنی است که ناخودآگاه آرزو میکنیم کاش ما هم توفیق زیارت اربعین نصیبمان شود و خوش به سعادت آنهایی که در مسیر عشق قرار گرفتند و کربلایی شدند.
از آنطرف هم رسانههای بیگانه تمام تلاش خود را می کنند تا تصاویر کذب و شایعه پراکنی این اخلاص و همدلی را به سخره گرفته و یا با هدف تفرقهافکنی اینگونه وانمود کنند که مردم عراق از حضور زائران ایرانی ناراحتند و پذیرایی خوبی ندارند.
ثارالله انکوتی یکی از زائران کرمانی است که تاکنون چندین بار توفیق زیارت اربعین نصیبش شده است و امسال هم به گفته خودش کوله پشتیاش را مانند قبل از آغاز محرم بسته است و راهی عراق شده است.
او در مورد یکی از خاطراتش از میزبانی عراقیها از زائران اربعین گفت: تازه از بصره وارد شهر ناصریه شدم، در این مسیر پیادهروی، کمتر زائر ایرانی وجود داشت و اکثریت زائران از عراقیها و اهل بصره بودند که پیاده به سمت کربلا در حرکت بودند اما خیلی شلوغ بود، بیش از آنچه فکرش را بکنید.
حدود پنج کیلومتری پیادهروی کرده بودم و نزدیک اذان مغرب بود که جوانی به سمتم آمد با شتابزدگی و خوش رویی و با زبان عربی من را به خانه دعوت میکرد. صدا میزد آقا بفرما بفرما، منزل، مبیت، استحمام. سعی میکرد کوله پشتیام را بگیرد و با اصرار زیاد از من دعوت میکرد که به خانهشان بروم.
قصد ماندن در ناصریه را نداشتم و از آنجا که روزها هوا بسیار گرم بود، میخواستم شب را تا جایی که برایم امکان دارد پیادهروی کنم اما این جوان اینقدر اصرار کرد که شرمنده شدم و قبول کردم برای استراحت شب به خانهشان بروم.
در مسیر راه به خانهشان بودیم که با تلفن همراه خبر آمدن زوار امام حسین را به اهل خانه اطلاع میداد، متوجه تمام حرفهایش نمیشدم اما خیلی با خوشحالی حرف میزد و مرتب به آنطرف تلفن میگفت زوار ایرانی زوار ایرانی.
آن شب من دعوت ابوجعفر و پسرانش بودم، ابوجعفر پنج پسر داشت که یکی از آنها به نام عباس من را به خانه دعوت کرده بود. عباس پسر کوچک خانواده بود به گفته خودش آن شب خیلی خوش شانس بود و مادرش را خیلی خوشحال کرده بود.
استقبال خیلی گرمی از من کردند، سفره بزرگی پهن کردند و یک مرغ بزرگ سرخ شده پر از سس گوجه فرنگی وسط یک سینی بزرگ پلو که اطرافش را با سبزی ریحان و لیمو ترش تزئین کرده بودند جلوی من گذاشتند. جایتان خیلی خالی روی سفره یک کاسه آبگوشت و یک بشقاب خورشت لوبیا و یک ظرف میوه و انواع نوشیدنیها از نوشابه و دوغ و آب هم بود.
ابوجعفر و پسرانش دورم نشسته بودند و من را با خوشحالی نگاه میکردند و تعارف میکردند که به قول خودشان از طعام موجود بخورم، خیلی زیاد بود و از آنها خواستم ظرف کوچکتری بیاورند تا مقداری از غذا بردارم اما قبول نکردند و تعارف میکردند و میگفتند خدمت به زوار امام حسین (ع) و بقیه جمله که من معنیش را نمیفهمیدم.
عباس به من گفت که حمام آماده است و از من خواست لباسهایم را بدهم تا برایم بشویند، خیلی مهماننواز بودند و البته همه این کارها را به عشق امام حسین (ع) و خدمت به زوار امام حسین (ع) انجام میدادند و البته باز هم به دور از باور بود، آنها خیلی تلاش میکردند که من هیچ مشکلی نداشته باشم و مرتب از من سوال میکردند که چیزی نیاز دارم.
فردا صبح بعد از اذان صبح و اقامه نماز در خانه ابوجعفر وقتی عازم رفتن شدم برایم جالب بود همه پسران ابوجعفر بیدار بودند تا من را بدرقه کنند، ابوجعفر خودش برای رساندن من به مسیر پیادهروی راننده بود، من صندلی جلو نشستم و عباس و چهار برادرش هم صندلی عقب. اینجا بود که از حرفهایشان فهمیدم که هر روز نوبت یکی از پسران است که به مسیر پیادهروی برود و زائران امام حسین (ع) را به خانه دعوت کند.
هر کدام که زائر ایرانی به خانه میآورد نزد اهل خانه محبوبتر بود، حالا فهمیدم چرا عباس اینقدر اصرار داشت و پشت تلفن با خوشحالی میگفت زوار ایرانی، زوار ایرانی و چرا به من گفت مادرش را خوشحال کرده است.
ابوجعفر و پسرانش تا دور شدن من از نگاهشان بدرقهام کردند با سلام بر امام حسین (ع) پیادهروی را از ناصریه به سمت کربلا آغاز کردم، طریق عشق و باز هم این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست، این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست.
انتهای پیام
منبع: ایـسنا ? روایت یک زائر کرمانی اربعین، از میزبانی ابوجعفر و پنج پسرش در ناصریه عراق