رؤیای کودکی شهیدی که تعبیر شد | اخبار استان کرمان

شهید محمدمهدی حسین‌خانی از هشت سالگی رؤیای شهادت را در دل پروراند، بی‌سحری روزه گرفت، پای درس دایی شهیدش نشست و سرانجام به آرزوی بزرگش رسید.


شهید محمدمهدی حسین‌خانی از هشت سالگی رؤیای شهادت را در دل پروراند، بی‌سحری روزه گرفت، پای درس دایی شهیدش نشست و سرانجام به آرزوی بزرگش رسید.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ در کوچه شماره ۱۹ مالک اشتر شهر کرمان، خانه‌ها هیچ‌کدام تظاهر به بزرگی نمی‌کنند. اما یک خانه برای من فرق داشت؛ خانه پدری شهید محمدمهدی حسین‌خانی.

دلم به طرز عجیبی به سادگی خانه گره خورده بود. کفش‌هایم روی موزاییک ساده حیات کشیده شدند؛ صدای قدم‌هایم در آن سکوتِ سنگین، مثل تق تقِ بارانی بود که دیر رسیده باشد. دیوارها سفید بودند، بی‌هیاهو.

انگار خودشان هم می‌دانستند صاحبشان با همان سادگی، از شهدای اقتدار در جنگ با آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی شد. مردی که دعوت حق را با جان شنید و مرگ تاجرانه را برگزید. من ایستاده بودم و نفس عمیقی کشیدم؛ بوی خاک نم‌خورده و چای دم‌کرده‌ای می‌آمد که تازه دم کشیده باشد.

 
 آرامش مادر، موجی از اندوه که هرگز نمی‌خوابد
 
نشستم روبروی مادر. چشم‌هایش خیس نبود، اما نگاهش چیزی می‌گفت از عمق یک دریا که زیر یخ پنهان شده است. خیلی آرام حرف می‌زد؛ آن‌قدر آرام که انگار نمی‌خواست حتی دیوارها هم بشنوند چقدر دلتنگ است.

محمدمهدی فرزند اولش بود. دو پسر داشت: یکی محمدمهدی، دیگری علی. حالا یکی از آنها را در مسیر ایران اسلامی و وطن هدیه کرده بود. هنوز من سؤالی نپرسیده بودم که خودش از شوق پسرش به شهادت گفت. دستانش را روی زانوهایش جمع کرد و با لحنی که بوی خاطرات دور می‌داد، گفت: «برادرم، دایی محمدمهدی، هم شهید شده؛ از شهدای جنگ هشت‌ساله در برابر صدام.»

آن‌گاه ادامه داد که محمدمهدی همیشه می‌پرسید: «مادر، دایی چطور شهید شد؟» و مادر در پاسخ، از خصوصیات یک انسان مؤمن و راستگو می‌گفت.

راستش مادر شهید حسین‌خانی می‌گفت: من زمان شهادت برادرم تنها سه سال داشتم و در برابر سؤالات محمدمهدی نمی‌دانستم دقیق باید از برادرم چه بگویم بنابراین شروع می‌کردم به توصیف یک انسان وارسته و خداترس.

او می‌گفت: «از نمازش می‌گفتم، از روزه‌اش، از اخلاق خوبش. همین‌ها باعث شد محمدمهدی از هشت سالگی روزه بگیرد.» سکوت کرد. نفسش را حس کردم که در سینه حبس شد. بعد با لبخندی که تلخی غم را پشت لب داشت، افزود: «اگر پسرم را در ماه رمضان سحرگاه بیدارش نمی‌کردم، آن روز را بی‌سحری روزه می‌گرفت. با اینکه روزه بر او واجب نبود. به من می‌گفت: چون دایی شهیدم این مسیر را رفته، من هم باید این مسیر را بروم تا شهید شوم.»

 
 از شب عروسی در گلزار شهدا تا آرزوی شهادت
 
با همسر شهید که حرف زدم، تازه فهمیدم شوقِ رفتن چه شکلی است. صدایش می‌لرزید، اما نه از ضعف؛ از غروری که به دوشش سنگینی می‌کرد. گفت: «او همیشه از شهادت سخن می‌گفت و مرا آماده می‌کرد.» آن‌گاه چشمانش را بست، انگار می‌خواست یک فیلم سیاه‌وسفید را در ذهنش دوباره ببیند. گفت: «حتی شب عروسی‌مان، قبل از اینکه به خانه برویم، به گلزار شهدای کرمان رفتیم و کنار مزار شهید حاج قاسم سلیمانی ایستادیم. در دل دعا می‌کرد. می‌دانست اگر بفهمم برای شهادت دعا می‌کند، ناراحت می‌شوم، پس آن شب چیزی به من نگفت.» نفسش را بیرون داد، همان نفسی که سال‌ها در سینه نگه داشته بود.


ادامه داد: «همیشه جایش در گلزار شهدای کرمان بود. وقتی می‌خواستیم حالمان خوب شود یا گردش کنیم، دست من و دخترم را می‌گرفت و به گلزار می‌برد.» در آن لحظه من به عنوان خبرنگار به فکر رفتم؛ تصویر مردی که برای شادی خانواده‌اش، آنها را به گلزار شهدا می‌برد، چقدر غریب و در عین حال قشنگ بود.

 
 آرزوی پدر
 
پدر هنوز نیامده بود. چند دقیقه بعد، درِ خانه باز شد و مردی وارد شد با قامتی بلند و گام‌هایی محکم، او را می‌شناختم. پاسدار بود، مثل پسرش. و جالب این‌جا بود که محمدمهدی در همان یگان، نیروی خودِ پدر بود. حالا پدری که روزی فرمانده‌ یکی از نیروهایش بود، نشسته بود روبروی من با دلی که صاحبش را از دست داده.

در همان ابتدای صحبتش گفت: «ببین… من ۳۰ سال در کوه‌ها و عملیات‌ها به دنبال شهادت گشتم.» صدایش ناگهان شکست. انگار کسی گلویش را فشرد. ادامه داد: «اما این نعمت نصیب فرزند من شد.» آن‌گاه بی‌اختیار گریه کرد. نه آن گریه‌ بلندی که بشنوی؛ گریه‌ای که از ته سینه می‌آید و تنها لرزش شانه‌ها نشانش می‌دهد. چند لحظه سکوت کرد. بعد سرش را بلند کرد و نگاهی به دیوار انداخت، جایی که عکس پسرش بود. گفت: «محمدمهدی… پسرم… نیروی خودم… به جایی رسید که من نرسیدم.»

انتهای خبر/ پسند 

https://armanekerman.ir/vdcj8ieviuqeixz.fsfu.html


رؤیای کودکی شهیدی که تعبیر شد

اخبار کرمان
اخبار کرمان و شهرستان ها

منبع:آرمـان
? رؤیای کودکی شهیدی که تعبیر شد