«در تب و تاب کنکور، نامی که غرقِ ذوقم می‌کند» | اخبار استان کرمان

این روزها که فضای جامعه دوباره در تب و تابِ کنکور است، وقتی نگاهی به همهمه‌ی داوطلبان و فشارهای این مسیر می‌اندازم، ناخودآگاه یادِ «برادرم» می‌افتم؛ شهید مهدی زین‌الدین.


این روزها که فضای جامعه دوباره در تب و تابِ کنکور است، وقتی نگاهی به همهمه‌ی داوطلبان و فشارهای این مسیر می‌اندازم، ناخودآگاه یادِ «برادرم» می‌افتم؛ شهید مهدی زین‌الدین.

به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ امشب که در فضای مجازی گروه‌ها را چک می‌کردم و یه پوستر برخورد کردم که نوشته بود یادی کنیم از رتبه ۴ کنکور سراسری که به عشق وطن و به فرمان رهبر درس و بورسیه فرانسه را رها کرد و برای دفاع از اسلام به جبهه‌های حق شتافت خدا می‌داند با دیدنش چه قندی در دلم آب شد.

قصه‌ی آشنایی من با او، به سال‌ها پیش برمی‌گردد؛ همان روزهایی که خودم در مسیر کنکور بودم و فشارِ آن، تمامِ وجودم را پر کرده بود.

روزی مادرم کتابی را از خانمِ همسایه امانت گرفته بود و به دستم داد. همان کتابِ «من معذرت می‌خواهم» آخر می‌دانست به کتاب خواندن علاقه زیادی دارم اما نمی‌دانست که این کتاب سرآغازِ یک پیوندِ عمیق آسمانی خواهد شد.

هر چه از آن کتاب بیشتر می‌خواندم، بیشتر مجذوبِ این قهرمان می‌شدم؛ آنقدر که بعد از خواندن هر خاطره مدت‌ها به یک گوشه خیره می‌شدم و به فکر فرو می‌رفتم شاید از آن روز حدود ۱۰ سال می‌گذرد اما دقیقاً تک تک خاطره‌ها را به یاد دارم.

یکی از خاطره‌ها روایت خدمت به مادر بود یک روز مادر شهید متوجه می‌شوند شهید از جبهه اومدن و مشغول تمیز کردن منزل و شسان ظروف و غذا درست کردن هستند و وقتی جویا می‌شود که چرا اینجایی در جواب می‌گوید احساس کردم به کمک احتیاج دارید، درست بود مادر شهید بیمار بودند همین خاطره چنان تأثیری بر من گذاشته بود که تا ماه‌ها آنقدر کمک حال مادر بودم و ثواب آن را به شهید هدیه می‌کردم.

آنچه بیشتر از همه توجه مرا به خود جلب می‌کرد و مرا مرید این شهید کرده بود او مرتبه‌ای را به دست آورده بود که من و خیلی‌ها شبیه من تمام زندگیمان را وقف کرده بودیم که به این حایگاه دست پیدا کنیم اما او بی‌منت این آینده را وقف اسلام و امام زمانش کرد درست زمانی که باید در اوجِ آرزوهای دنیوی‌اش می‌درخشید، «حق» را انتخاب کرد و برای دفاع از وطن، به فرمانِ امامش، پشت پا به فرانسه و تحصیل در خارج زد.

یادم است در سال آخر برای مطالعه به کتابخانه می‌رفتم یک روز نگاهی از قسمت برادران مرا میخکوب خود کرده بود عکس همان شهیدی که کتابش را خوانده بودم به قفسه کتابخانه آقایان زده شده بود مسئول کتابخانه متوجه شد جلو آمد تا جویای ماجرا شود کنجکاوانت پرسید مشکلی پیش آمده گغتم آری برادرم را دیده‌ام ، گغت برادرت؟  اشاره به عکس خندانش کردم

مسئول با لبخندی مهربانانه تصویر را جدا کرد و به من داد تا به قسمت خانم‌ها منتقل کنم انگار فهمیده بود چه آشوبی درونم برپاست از آن زمان ۱۰ سال است که این تصویر مهمان روزهای تلخ و شیرین من است.

خاطرم هست وقتی تعطیلات نوروز نزدیک شد، کتابخانه باید تعطیل می‌شد. نگرانی عجیبی به جانم افتاد؛ فکر اینکه صندلی‌ها و میزها جابجا شوند و آسیبی به عکس «رفیقم» برسد، خواب و خوراک را از من گرفته بود.

با وسواس، شماره مسئول کتابخانه را پیدا کردم و بارها تماس گرفتم تا مطمئن شوم عکس شهید سر جایش است. وقتی ایام عید تمام شد و به کتابخانه برگشتم، اولین چیزی که نفسم را به شماره انداخت، دیدنِ همان عکس بود که خدا را شکر سالم مانده بود.

روزهای آخر، وقتی می‌خواستیم وسایلمان را جمع کنیم تا برای کنکور آماده شویم، انگار داشتم قلبم را در آن کتابخانه جا می‌گذاشتم. مسئول کتابخانه که گویی غیرت و دلدادگی مرا به این شهیدِ قمی  دیده بود، اجازه داد عکس را با خودم ببرم. آن لحظه، انگار تمام دنیا را به من بخشیده بودند. عکس را به دیوار اتاقم زدم

اما چون تمام پول توجیبی‌هایم را صرف کتاب کمک‌آموزشی کرده بودم هزینه قاب کردن عکس را نداشتم، با وسواس زیاذ نایلون فریزر و چسب، دور تا دورش را پوشاندم تا مبادا غباری روی آن بنشیند یا آسیبی ببیند. آن عکس، تقدسِ اتاق من شد.

من با شهید به دانشگاه رفتم، سرکار رفتم، خبر نوشتم و انتهای خبرهایم نوشتم: زین‌الدین!

 


«در تب و تاب کنکور، نامی که غرقِ ذوقم می‌کند»

اخبار کرمان
اخبار کرمان و شهرستان ها

منبع:آرمـان
? «در تب و تاب کنکور، نامی که غرقِ ذوقم می‌کند»