«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند

گروه فرهنگ نذیر کرمان، سید مرتضی حسینی، منتقد هنری ـ در هنر معاصر، آنچه بیش از هر چیز یک هنرمند را متمایز می‌کند، نه صرفاً انتخاب رسانه یا مهارت فنی، بلکه توانایی او در خلق یک زبان شخصی است؛ زبانی که بتواند میان ماده، فرم و اندیشه رابطه‌ای تازه برقرار کند. آثار «آنیتا معمار» را […]

گروه فرهنگ نذیر کرمان، سید مرتضی حسینی، منتقد هنری ـ در هنر معاصر، آنچه بیش از هر چیز یک هنرمند را متمایز می‌کند، نه صرفاً انتخاب رسانه یا مهارت فنی، بلکه توانایی او در خلق یک زبان شخصی است؛ زبانی که بتواند میان ماده، فرم و اندیشه رابطه‌ای تازه برقرار کند.

آثار «آنیتا معمار» را می‌توان در همین چارچوب خواند. او در سال‌های اخیر با بهره‌گیری از مجسمه، سرامیک، نقاشی و رسانه‌های ترکیبی، جهانی بصری خلق کرده است که در آن روایت، بیش از آنکه به‌صورت مستقیم بیان شود، از خلال بافت، سکوت، نور و حضور فیزیکی اثر شکل می‌گیرد. مخاطب در مواجهه با آثار او، نه با پاسخی آماده، بلکه با تجربه‌ای مواجه می‌شود که او را به تأمل و کشف تدریجی معنا دعوت می‌کند.

به همین مناسبت، در گفت‌وگوی پیش رو، تلاش کرده‌ایم علاوه بر مرور مسیر حرفه‌ای این هنرمند، نگاهی انتقادی به جهان فکری، روند شکل‌گیری آثار و جایگاه او در هنر معاصر داشته باشیم.

از آغاز فعالیت هنری خود و مسیری که طی کرده‌اید بگویید؟

من، آنیتا معمار (با نام حرفه‌ای مهشید معمارزاده اصفهان)، متولد ۱۳۶۹ در اصفهان، هنرمند چندرسانه‌ای هستم. علاقه من به هنر از سال‌های کودکی آغاز شد. مادرم همواره به هنر، به‌ویژه نقاشی، گلدوزی و هنرهای دستی علاقه‌مند بود و فضای خانه، سرشار از رنگ، پارچه، نخ، بافت و ساختن بود. شاید اولین تجربه‌های من از هنر، نه در کلاس درس، بلکه در کنار او و در لمس کردن متریال‌های مختلف شکل گرفت؛ تجربه‌ای که بعدها تأثیر عمیقی بر نگاه من به ماده و فرایند خلق اثر گذاشت.

فعالیت حرفه‌ای من ابتدا با تصویرگری آغاز شد، اما مسیر شکل‌گیری زبان هنری‌ام از تجربه‌های مختلف عبور کرده است. در دوره کارشناسی در دانشگاه علم و فرهنگ، با مطالعه طراحی لباس، بیش از هر چیز با رابطه میان بدن، فرم، حجم، بافت و ساختار آشنا شدم. آن دوره باعث شد به این فکر کنم که چگونه یک فرم می‌تواند بدون کلام، احساس، هویت و روایت را منتقل کند؛ نگاهی که امروز همچنان در مجسمه‌ها و آثار سه‌بعدی من حضور دارد.

در ادامه، برای گسترش نگاه هنری‌ام، دوره کارشناسی ارشد تصویرسازی را در Manchester School of Art، دانشگاه Manchester Metropolitan University گذراندم. زندگی و تحصیل در انگلستان باعث شد بیش از گذشته به رابطه میان روایت، ماده، فضا و تجربه مخاطب بیندیشم.

بعدها احساس کردم روایت تنها در تصویر یا طراحی خلاصه نمی‌شود. همین جست‌وجو مرا به سمت مجسمه‌سازی، سرامیک، نقاشی و مدیوم‌های مختلف هدایت کرد تا برای هر ایده، مناسب‌ترین زبان بصری را پیدا کنم.

امروز به‌ عنوان یک هنرمند چندرسانه‌ای، در مرز میان مجسمه‌سازی، سرامیک، نقاشی و متریال‌های ترکیبی فعالیت می‌کنم. محور اصلی آثارم، روایت است؛ اما نه روایت به معنای قصه‌گویی مستقیم. آنچه مرا به خلق اثر وادار می‌کند، پرسش‌هایی درباره هویت، حافظه، تاب‌آوری، تعلق و دگرگونی است. برای من، هر اثر بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم است؛ گفت‌وگویی که از دل ماده، فرم و تجربه زیسته شکل می‌گیرد.

در شکل‌گیری این نگاه، آثار «آلبرتو جاکومتی» (Alberto Giacometti) تأثیر عمیقی بر من داشته‌اند؛ به‌ویژه نحوه مواجهه او با پیکره انسان و ظرفیت مجسمه برای بیان تنهایی، حضور و وضعیت وجودی انسان. در سال‌های اخیر نیز از نگاه شاعرانه و روایت‌محور هنرمند معاصر عالیه حسین (Aliyah Hussain) الهام گرفته‌ام؛ به‌خصوص شیوه‌ای که او از ماده، بافت و نماد برای خلق روایت‌های چندلایه استفاده می‌کند.

در کنار فعالیت هنری، باور دارم هنر زمانی زنده می‌ماند که به اشتراک گذاشته شود. به همین دلیل، در شهر منچستر کارگاه‌های آموزشی خلاقیت و روایت در فرایند خلق اثر برگزار می‌کنم؛ کارگاه‌هایی که بیش از آموزش تکنیک، بر یافتن زبان شخصی هر هنرمند تمرکز دارند.

در حال حاضر عضو استودیوی 7 Spot Pottery در منچستر هستم و هم‌زمان روی مجموعه‌ای جدید از آثار نقاشی، مجسمه‌سازی و سرامیک کار می‌کنم که از جهان‌بینی و اشعار مولانا جلال‌الدین رومی الهام گرفته‌اند. این مجموعه ادامه پژوهش من درباره روایت، ماده و دگرگونی است و تلاش می‌کند مفاهیمی چون سکوت، عشق، رهایی و تحول درونی را در قالبی معاصر و چندرسانه‌ای بازخوانی کند.

در سال‌های اخیر، آثارم در نمایشگاه‌های منتخب و داوری‌شده در منچستر، استاکپورت و لندن به نمایش درآمده‌اند و این مسیر، بیش از هر زمان دیگری مرا متقاعد کرده است که هنر می‌تواند فراتر از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی، بستری برای گفت‌وگو، همدلی و کشف تجربه‌های مشترک انسانی باشد.

«اصفهان»، «هنر» و «ایران»؛ این سه مفهوم برای شما چه معنایی دارند و چگونه در شکل‌گیری نگاه هنری‌تان نقش داشته‌اند؟

اصفهان برای من تنها زادگاه نیست؛ شهری است که نگاه من به زیبایی، ماده، نور و روایت در آن شکل گرفت. برای من این سه واژه از هم جدا نیستند. اصفهان، هنر و ایران بخشی از حافظه بصری و ذهنی من هستند.

وقتی به کودکی‌ام فکر می‌کنم، قبل از آنکه مفهوم هنر را بشناسم، با آن زندگی می‌کردم؛ از معماری شهر و بازی نور و سایه روی بناهای تاریخی گرفته تا صنایع‌دستی، پارچه‌ها، نقش‌ها، سفال، خوشنویسی و شعر. بعدها فهمیدم که این‌ها فقط خاطره نیستند، بلکه شیوه‌ای از دیدن جهان را در ذهن من شکل داده‌اند.

آنچه بیش از همه از فرهنگ ایران با خودم حمل کرده‌ام، نگاه روایت‌محور آن است. در ادبیات، معماری و هنر ایرانی، معنا معمولاً لایه‌لایه آشکار می‌شود و مخاطب را به تأمل دعوت می‌کند. این ویژگی هنوز هم در آثار من حضور دارد. من هم علاقه‌مندم مخاطب به‌جای دریافت یک پیام مستقیم، به‌تدریج وارد جهان اثر شود و روایت را کشف کند. با این حال، هیچ‌وقت نخواسته‌ام آثارم صرفاً بازتاب هویت ایرانی باشند یا از نمادهای شناخته‌شده فرهنگ ایران استفاده کنم. من ریشه‌هایم را انکار نمی‌کنم، اما تلاش می‌کنم از آن‌ها به‌عنوان نقطه شروع استفاده کنم، نه مقصد نهایی.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

تزئینات داخلی گنبد مسجد شیخ لطف‌الله اصفهان

امروز که در خارج از ایران زندگی و کار می‌کنم، بیش از گذشته متوجه شده‌ام که هویت فرهنگی چیزی نیست که بتوان آن را پشت سر گذاشت یا به نمایش گذاشت؛ بلکه در شیوه فکر کردن، انتخاب متریال، ساخت روایت و حتی سکوت میان فرم‌ها حضور دارد. شاید مخاطب در نگاه اول نتواند این ریشه‌ها را ببیند، اما من مطمئنم آن‌ها در تمام آثارم نفس می‌کشند.

برای مخاطبان غربی، نگاه و شیوه بیان هنرمندان ایرانی از چه جنبه‌هایی جذابیت دارد؟ آیا شما این ویژگی‌ها را در آثار خود نیز می‌بینید؟

فکر نمی‌کنم بتوان برای همه هنرمندان ایرانی یک ویژگی مشترک تعریف کرد. ایران جامعه‌ای متنوع با پیشینه‌ای بسیار غنی در هنر، ادبیات و فرهنگ است و هر هنرمند از زاویه‌ای متفاوت به این میراث نگاه می‌کند.

آنچه به نظر من مخاطبان بین‌المللی را جذب می‌کند، صرفاً تفاوت‌های فرهنگی یا نشانه‌های بصری ایرانی نیست؛ بلکه نوع نگاه ما به روایت و معناست. در بسیاری از آثار هنرمندان ایرانی، لایه‌هایی از شعر، استعاره و تأمل وجود دارد که مخاطب را دعوت می‌کند کمی بیشتر مکث کند و اثر را کشف کند، نه اینکه همه‌چیز را در نگاه اول دریافت کند.

در مورد آثار خودم نیز تلاش کرده‌ام از این رویکرد فاصله نگیرم، اما در عین حال هرگز نخواسته‌ام «ایرانی بودن» را به یک عنصر تزئینی یا قابل شناسایی تبدیل کنم. ترجیح می‌دهم ریشه‌های فرهنگی‌ام در شیوه اندیشیدن، ساختن و روایت کردن حضور داشته باشند، نه صرفاً در استفاده از نمادها یا نشانه‌های آشنا.

اگر مخاطبی در لندن، منچستر یا هر نقطه دیگری از جهان بتواند با اثر من ارتباط برقرار کند، برایم مهم نیست ابتدا آن را اثری ایرانی بداند یا نه. مهم این است که تجربه‌ای انسانی را در آن پیدا کند؛ تجربه‌ای که شاید از دل زندگی من آغاز شده باشد، اما بتواند به خاطره، احساس یا روایت شخصی او نیز گره بخورد.

به گمان من، هنر زمانی مرزها را پشت سر می‌گذارد که از دل یک تجربه صادقانه و ریشه‌دار شکل بگیرد، نه زمانی که تلاش کند جهانی به نظر برسد. اتفاقاً هرچه هنرمند به زبان شخصی خود وفادارتر باشد، امکان برقراری ارتباط با مخاطبان فرهنگ‌های مختلف بیشتر خواهد شد.

«زن» و زنانگی در بسیاری از آثار شما حضوری پررنگ دارد، اما این حضور هرگز به زن ایرانی یا زن شرقی محدود نمی‌شود و بیشتر به مفاهیمی جهان‌شمول اشاره دارد. این نگاه چگونه شکل گرفت؟

برای من، پیکره زنانه بیش از آنکه یک موضوع باشد، یک زبان است؛ زبانی برای بیان تجربه‌های انسانی.اگرچه بسیاری از شخصیت‌های آثارم زن هستند، اما هرگز قصد نداشته‌ام آن‌ها را صرفاً نماینده یک ملیت، فرهنگ یا جغرافیا بدانم. آنچه برای من اهمیت دارد، وضعیت درونی انسان است؛ لحظه‌هایی از سکوت، امید، آسیب‌پذیری، مقاومت و دگرگونی که همه ما، فارغ از جنسیت یا محل زندگی، آن‌ها را تجربه می‌کنیم.

به همین دلیل، چهره‌های آثارم معمولاً هویت مشخصی ندارند. آن‌ها پرتره نیستند؛ بلکه بیشتر حامل یک احساس یا یک وضعیت‌اند. دوست دارم مخاطب، به‌جای آنکه داستان زندگی شخص دیگری را تماشا کند، بخشی از خودش را در اثر پیدا کند.

در سال‌های اخیر، این نگاه در مجسمه‌هایم پررنگ‌تر شده است. برای مثال، در مجموعه Resilience in Silence، بدن انسان دیگر فقط یک پیکره نیست؛ خودِ فرم به روایت تبدیل می‌شود. مجسمه از پایه‌ای عریض و استوار آغاز می‌شود و به‌تدریج به سمت بالا باریک‌تر می‌شود تا در نقطه‌ای آرام به سر برسد؛ فرمی که برای من استعاره‌ای از رشد، استقامت و شکوفایی پس از عبور از سختی‌هاست.

بافت لایه‌لایه روی بدن نیز صرفاً یک انتخاب زیبایی‌شناسانه نیست. این لایه‌ها یادآور رسوبات و فرسایش کوه هستند؛ گویی هر لایه، نشانی از تجربه‌ای است که انسان پشت سر گذاشته است. رنگ پتینا نیز همین روایت را کامل می‌کند؛ سطحی که انگار زمان، خاطره و مقاومت را در خود حفظ کرده است.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

 

شاید این پیکره‌ها در ظاهر خاموش باشند، اما برای من، سکوت آن‌ها هرگز نشانه ضعف نیست. آن‌ها درون خود سرشار از زندگی، امید و قدرت‌اند. من همیشه باور داشته‌ام که عمیق‌ترین شکل مقاومت، گاهی نه در فریاد، بلکه در ادامه دادن، ایستادن و شکوفا شدن است؛ حتی زمانی که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند. این همان روایتی است که تلاش می‌کنم در آثارم بازتاب پیدا کند.

برای این که در دام تقابل سنت و مدرنیسم نیفتید، چه رویکردی را انتخاب کرده‌اید؟ آیا خودتان را هنرمندی مدرن و رها از سنت می‌دانید یا همچنان به آموزه‌های هنر ایرانی پایبند هستید؟

هیچ‌وقت احساس نکرده‌ام که باید میان سنت و معاصریت یکی را انتخاب کنم. به نظرم این دو، دو جبهه روبه‌روی هم نیستند؛ بلکه می‌توانند گفت‌وگویی مداوم با یکدیگر داشته باشند.

آنچه از هنر و فرهنگ ایران برای من ارزشمند است، صرفاً ظاهر آن نیست. من بیشتر مجذوب شیوه اندیشیدن پشت هنر ایرانی هستم؛ لایه‌مندی معنا، حضور استعاره، توجه به سکوت، ریتم، شعر و دعوت مخاطب به تأمل. این ویژگی‌ها هنوز هم در آثار من حضور دارند، اما نه از طریق بازتولید فرم‌های سنتی یا استفاده مستقیم از نشانه‌های شناخته‌شده.

از سوی دیگر، زندگی و فعالیت حرفه‌ای در بریتانیا باعث شده با جریان‌های مختلف هنر معاصر، شیوه‌های جدید نمایش و نگاه‌های متفاوت به ماده و فضا آشنا شوم. این تجربه‌ها زبان بصری مرا گسترش داده‌اند، اما هویت مرا تغییر نداده‌اند.

من خودم را هنرمندی معاصر می‌دانم، اما نه به این دلیل که از سنت فاصله گرفته‌ام؛ بلکه چون تلاش می‌کنم با پرسش‌های امروز زندگی کنم و برای آن‌ها زبان تصویری تازه‌ای پیدا کنم. برای من، معاصر بودن به معنای استفاده از فناوری یا فرم‌های جدید نیست، بلکه به معنای صادق بودن با زمانه‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم.

اگر ریشه‌ای از فرهنگ ایرانی در آثارم دیده می‌شود، بیشتر در جهان‌بینی من است تا در ظاهر آثار. شاید مخاطب هیچ نشانه مستقیمی از هنر ایرانی نبیند، اما شیوه روایت، نگاه به زمان، اهمیت سکوت و توجه به لایه‌های پنهان معنا، همگی از همان فرهنگی می‌آیند که در آن رشد کرده‌ام.

من معتقدم سنت زمانی زنده می‌ماند که اجازه دهیم تغییر کند، نه اینکه آن را تکرار کنیم. به همین دلیل، ترجیح می‌دهم به جای بازسازی گذشته، با آن وارد گفت‌وگو شوم و آن را از دریچه تجربه امروز خود دوباره تفسیر کنم. این گفت‌وگو، برای من، مهم‌ترین نقطه تلاقی سنت و هنر معاصر است.

در مجموعه‌های اخیر شما، به‌ویژه آثاری مانند Shadow and Light و Resilience in Silence، بدن انسان به‌تدریج از یک پیکره طبیعی فاصله می‌گیرد و به فرمی انتزاعی و مینیمال تبدیل می‌شود. حتی در برخی آثار، دست‌ها حذف شده‌اند و چهره نیز به حداقل ممکن تقلیل یافته است. آیا این حذف آگاهانه، خطر از دست رفتن فردیت و احساس انسانی را به همراه ندارد؟ چرا تصمیم گرفتید از جزئیات انسانی فاصله بگیرید؟

اتفاقاً هدف من دقیقاً برعکس بوده است! هرچه جزئیات ظاهری را کمتر می‌کنم، امکان همذات‌پنداری مخاطب بیشتر می‌شود. اگر چهره، لباس یا هویت مشخصی برای پیکره تعریف کنم، مخاطب با یک فرد روبه‌رو می‌شود؛ اما وقتی این نشانه‌ها حذف می‌شوند، اثر دیگر متعلق به یک شخص نیست و می‌تواند تجربه‌های بسیار گسترده‌تری را در خود جای دهد.

در مجموعهResilience in Silence حذف دست‌ها نیز تصمیمی کاملاً آگاهانه بود. دست‌ها معمولاً نخستین ابزار روایت در مجسمه‌سازی هستند؛ آن‌ها حرکت، کنش و احساس را منتقل می‌کنند. من می‌خواستم روایت از جای دیگری شکل بگیرد؛ از خودِ فرم.

به همین دلیل، پیکره از پایین گسترده و استوار آغاز می‌شود و به‌تدریج به سمت بالا باریک می‌شود؛ همانند کوهی که پس از طی مسیری دشوار، به قله می‌رسد. این ساختار برای من استعاره‌ای از رشد درونی، استقامت و رسیدن به روشنایی است.

بافت‌های لایه‌لایه روی سطح مجسمه نیز یادآور لایه‌های زمین و فرسایش کوه هستند؛ نشانه‌ای از زمان، زخم، تجربه و آنچه انسان در مسیر زندگی با خود حمل می‌کند. رنگ پتینا نیز به همین دلیل انتخاب شده است؛ رنگی که حس فرسودگی، دوام و بلوغ را هم‌زمان در خود دارد.

برای من، این مجسمه‌ها پرتره نیستند؛ آن‌ها وضعیت‌های انسانی‌اند. شاید در ظاهر آرام و خاموش باشند، اما درونشان سرشار از حرکت، امید و نیروی ادامه دادن است. من همیشه فکر کرده‌ام عمیق‌ترین شکل مقاومت، گاهی نه در فریاد، بلکه در سکوتی است که از درون فرو نمی‌ریزد.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

در آثار شما، به‌ویژه در مجموعه‌های Shadow and Light و Resilience in Silence، متریال دیگر تنها وسیله‌ای برای ساخت اثر نیست؛ گویی بافت، رنگ و سطح مجسمه نیز بخشی از روایت هستند. آیا این خطر وجود ندارد که مخاطب بیش از مفهوم، مجذوب کیفیت فیزیکی اثر شود؟ چگونه میان زیبایی بصری و انتقال معنا تعادل برقرار می‌کنید؟

این پرسشی است که خودم نیز بارها هنگام ساخت آثار از خودم می‌پرسم. برای من، متریال هرگز یک انتخاب صرفاً زیبایی‌شناسانه نیست. اگر رنگ، بافت یا کیفیت سطح اثر تنها برای زیباتر شدن انتخاب شوند، به نظرم خیلی زود به تزئین تبدیل می‌شوند و دیگر چیزی به روایت اضافه نمی‌کنند.

در مجسمه‌های من، هر تصمیم فرمی و مادی باید دلیلی داشته باشد. برای مثال، بافت‌های لایه‌لایه‌ای که روی پیکره‌ها دیده می‌شود، تنها یک تکسچر نیستند؛ آن‌ها یادآور فرسایش، گذر زمان، انباشت تجربه و ردپای زندگی هستند. همان‌گونه که کوه در طول سال‌ها شکل می‌گیرد، انسان نیز لایه‌لایه از تجربه‌ها، رنج‌ها و امیدهایش ساخته می‌شود.

رنگ پتینا نیز برای من صرفاً یک پوشش نیست. این رنگ، حسی از زمان، دوام، سکوت و تاب‌آوری را در خود دارد؛ گویی اثر پیش از آنکه مخاطب آن را ببیند، زندگی کرده است.

من معتقدم اگر متریال به‌درستی انتخاب شود، مخاطب ابتدا ممکن است جذب کیفیت بصری اثر شود، اما اگر اثر عمق داشته باشد، همان کیفیت بصری او را به درون روایت هدایت می‌کند، نه اینکه جایگزین آن شود.

در واقع، زیبایی در آثار من پایان مسیر نیست؛ نقطه آغاز گفت‌وگوست. امیدوارم مخاطب ابتدا به سطح اثر نزدیک شود، اما در نهایت، چیزی فراتر از ماده و فرم را با خود از نمایشگاه ببرد؛ احساسی که شاید نتوان آن را به‌سادگی در قالب کلمات توضیح داد، اما بتوان آن را تجربه کرد.

در مجموعه‌های اخیر شما، به‌ویژه Behind the Shadow، مخاطب هرچه بیشتر به اثر نزدیک می‌شود، پاسخ‌های قطعی کمتری پیدا می‌کند. روایت در آثار شما بیشتر از طریق استعاره و سکوت شکل می‌گیرد تا توضیح مستقیم. آیا فکر نمی‌کنید این میزان از ابهام، بخشی از مسئولیت هنرمند برای برقراری ارتباط با مخاطب را به دوش خود مخاطب منتقل می‌کند؟

فکر می‌کنم تفاوت مهمی میان «ابهام» و «چندلایگی» وجود دارد.اگر مخاطب نتواند هیچ نقطه‌ای برای ورود به اثر پیدا کند، آن ابهام دیگر سازنده نیست. اما اگر اثر بتواند مخاطب را دعوت کند تا تجربه و برداشت شخصی خود را وارد گفت‌وگو کند، آن‌وقت اثر زنده می‌شود.

من هیچ‌وقت تلاش نکرده‌ام همه پاسخ‌ها را در اختیار مخاطب بگذارم. برعکس، دوست دارم اثر فضایی برای مکث، تأمل و مشارکت ایجاد کند. هر انسانی با حافظه، تجربه و احساسات خودش به اثر نزدیک می‌شود و طبیعی است که روایت نهایی برای هر مخاطب متفاوت باشد.

در Behind the Shadow نیز همین اتفاق رخ می‌دهد. این اثر درباره پاسخ نیست؛ درباره مواجهه است. سایه در این مجموعه صرفاً یک عنصر بصری نیست، بلکه استعاره‌ای از بخش‌هایی از وجود انسان است که همیشه دیده نمی‌شوند، اما بر زندگی او تأثیر می‌گذارند. من ترجیح دادم این مفهوم را توضیح ندهم، بلکه شرایطی فراهم کنم که مخاطب خودش آن را کشف کند.

به نظرم هنر زمانی تأثیرگذارتر است که به مخاطب اعتماد کند. همان‌طور که نویسنده همه‌چیز را توضیح نمی‌دهد و شاعر همه استعاره‌هایش را تفسیر نمی‌کند، هنرمند نیز لازم نیست تمام معنا را آشکار کند.

البته این به معنای مبهم بودن آگاهانه آثار نیست. هر تصمیمی که در آثارم می‌گیرم، از انتخاب متریال و فرم گرفته تا نور، بافت و ترکیب‌بندی، بر پایه یک ایده مشخص شکل می‌گیرد. اما ترجیح می‌دهم آن ایده را به تجربه‌ای تبدیل کنم که مخاطب بتواند آن را زندگی کند، نه اینکه فقط آن را بخواند یا بشنود.

در نهایت، اگر مخاطب پس از ترک نمایشگاه، هنوز به اثر فکر کند یا پرسشی را با خود ببرد، احساس می‌کنم اثر به هدفش رسیده است. برای من، گاهی یک سؤال ماندگار، ارزشمندتر از یک پاسخ قطعی است.

پس از مهاجرت به خارج از کشور، به نظر می‌رسد آثار شما نه به نوستالژی وابسته شده‌اند و نه تلاش می‌کنند هویت ایرانی را به شکلی آشکار نمایش دهند. برخی منتقدان معتقدند بسیاری از هنرمندان مهاجر، آگاهانه یا ناآگاهانه، در دام کلیشه «هنرمند مهاجر» می‌افتند؛ جایی که خودِ مهاجرت به موضوع اصلی آثار تبدیل می‌شود. آیا شما آگاهانه از این مسیر فاصله گرفته‌اید؟

بله، کاملاً آگاهانه. مهاجرت بدون تردید زندگی انسان را تغییر می‌دهد و طبیعی است که نگاه هنرمند را نیز تحت تأثیر قرار دهد. اما من هیچ‌وقت نخواسته‌ام مهاجرت، موضوع اصلی آثارم باشد یا به هویتی تبدیل شود که تمام کارهایم از آن تعریف شوند.

آنچه برای من اهمیت دارد، تجربه‌های انسانی است؛ تجربه‌هایی که ممکن است مهاجرت یکی از عوامل شکل‌گیری آن‌ها باشد، اما همه آن‌ها را توضیح نمی‌دهد.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

من امروز همان دغدغه‌هایی را دنبال می‌کنم که پیش از مهاجرت نیز برایم مهم بودند؛ هویت، حافظه، سکوت، تاب‌آوری، امید و دگرگونی. تفاوت این است که اکنون این مفاهیم را از زاویه‌ای گسترده‌تر می‌بینم. زندگی در جامعه‌ای جدید باعث شده بیش از گذشته متوجه شوم که بسیاری از احساساتی که تصور می‌کردم شخصی یا فرهنگی هستند، در واقع تجربه‌هایی مشترک میان انسان‌ها هستند.

شاید به همین دلیل، آثارم کمتر به نشانه‌های آشکار فرهنگی متکی هستند. من علاقه‌ای ندارم که مخاطب ابتدا ملیت مرا حدس بزند؛ ترجیح می‌دهم ابتدا با اثر ارتباط برقرار کند. اگر بعد از آن درباره پیشینه فرهنگی من کنجکاو شود، آن گفت‌وگو ارزشمندتر خواهد بود.

به نظر من، بزرگ‌ترین خطر برای یک هنرمند مهاجر این است که ناخواسته تبدیل به نماینده یک کلیشه شود؛ یا همیشه از او انتظار داشته باشند درباره مهاجرت، سیاست یا هویت ملی حرف بزند. من ترجیح می‌دهم این آزادی را برای خودم حفظ کنم که هر پرسشی را که واقعاً برایم مهم است، دنبال کنم؛ حتی اگر ارتباط مستقیمی با مهاجرت نداشته باشد.

در نهایت، فکر می‌کنم مهاجرت برای من مقصد نبوده، بلکه دریچه‌ای برای دیدن جهان از زاویه‌ای تازه بوده است. این تجربه نگاه مرا عمیق‌تر کرده، اما هرگز جایگزین زبان شخصی‌ام نشده است. شاید به همین دلیل، آثارم بیش از آنکه درباره «مهاجرت» باشند، درباره انسان‌اند؛ انسانی که همیشه، در هر جغرافیایی، در جست‌وجوی معنا، تعلق و امید است.

شما این روزها در حال خلق مجموعه‌ای از آثار نقاشی، مجسمه‌سازی و سرامیک هستید که از اشعار مولانا الهام گرفته‌اند. با این حال، در آثار شما هیچ تصویرسازی مستقیمی از شعر یا روایت‌های شناخته‌شده مولوی دیده نمی‌شود. چگونه میان «الهام گرفتن» از ادبیات و تبدیل نشدن اثر به یک تصویرسازی صرف تعادل برقرار می‌کنید؟

برای من، مولانا یک منبع تصویری نیست؛ یک شیوه اندیشیدن است.آنچه مرا به آثار او جذب می‌کند، بیش از داستان‌ها یا شخصیت‌ها، نگاه او به دگرگونی انسان است. مفاهیمی مانند رهایی، سکوت، عشق، فقدان، امید و حرکت از تاریکی به روشنایی، پرسش‌هایی هستند که سال‌هاست در آثار خودم نیز دنبال می‌کنم. به همین دلیل، ارتباط من با شعرهای مولانا بیشتر یک گفت‌وگوی درونی است تا یک اقتباس ادبی.

هیچ‌وقت علاقه نداشته‌ام شعر را به تصویر ترجمه کنم یا برای آن معادل بصری بسازم. اگر چنین کاری انجام دهم، احساس می‌کنم آزادی شعر و آزادی اثر هنری هر دو محدود می‌شوند. ترجیح می‌دهم شعر تنها جرقه‌ای باشد که مسیر شکل‌گیری یک اثر را آغاز می‌کند، اما در نهایت، اثر هویت مستقل خودش را پیدا کند.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

به همین دلیل، مخاطب برای درک آثار من نیازی ندارد مولانا را خوانده باشد. اگر کسی هیچ آشنایی با ادبیات فارسی نداشته باشد، همچنان باید بتواند با اثر ارتباط برقرار کند. اگر بعدها متوجه شود که بخشی از جهان‌بینی اثر از اندیشه‌های مولانا الهام گرفته است، آن کشف برای او می‌تواند لایه‌ای تازه به تجربه اثر اضافه کند، اما پیش‌شرط فهم آن نیست.

فکر می‌کنم ادبیات زمانی وارد هنرهای تجسمی می‌شود که دیگر دیده نشود، بلکه احساس شود. برای من، موفقیت این مجموعه زمانی است که مخاطب، حتی بدون شناختن یک بیت شعر، همان حس دگرگونی، تأمل یا امیدی را تجربه کند که من هنگام خواندن اشعار مولانا تجربه کرده‌ام.

در واقع، من از مولانا روایت نمی‌کنم؛ بلکه با او وارد گفت‌وگو می‌شوم. نتیجه این گفت‌وگو، نه یک تصویر از شعر، بلکه اثری مستقل است که زبان خودش را دارد و می‌تواند زندگی خودش را در برابر مخاطب آغاز کند.

در کارنامه هنری شما، آثار کمتر به‌صورت پروژه‌های مستقل دیده می‌شوند و بیشتر مانند فصل‌های یک روایت بلند در کنار هم قرار می‌گیرند. این پیوستگی، اگرچه به شکل‌گیری یک زبان شخصی کمک می‌کند، اما آیا خطر آن وجود ندارد که هر اثر، استقلال خود را از دست بدهد؟ اگر یکی از آثار خارج از مجموعه و بدون دانستن روایت کلی به نمایش گذاشته شود، همچنان می‌تواند به‌تنهایی کامل باشد؟

این پرسش برای خود من نیز همیشه وجود داشته است. من هیچ‌وقت به آثارم به چشم مجموعه‌ای از اشیای جدا از هم نگاه نکرده‌ام. هر اثر نتیجه پرسشی است که از دل اثر قبلی متولد شده و معمولاً مسیر آن را ادامه می‌دهد. به همین دلیل، میان مجموعه‌هایم نوعی گفت‌وگوی مداوم وجود دارد؛ گویی هر اثر جمله‌ای از یک متن بلندتر است.اما این به معنای وابستگی کامل آثار به یکدیگر نیست.

تلاش می‌کنم هر اثر، در عین اینکه بخشی از یک مسیر فکری است، هویت و زندگی مستقل خودش را نیز داشته باشد. اگر مخاطب تنها با یک مجسمه یا یک نقاشی روبه‌رو شود، باید بتواند بدون دانستن مجموعه، با آن ارتباط برقرار کند، احساس یا پرسشی را تجربه کند و گفت‌وگوی خودش را با اثر آغاز کند.

در عین حال، اگر همان مخاطب بعدها مجموعه کامل را ببیند، لایه‌های تازه‌ای برایش آشکار می‌شود. درست مانند خواندن یک رمان که هر فصل به‌تنهایی معنا دارد، اما کنار هم، تصویری کامل‌تر از جهان داستان را می‌سازند.

به همین دلیل، من مجموعه‌هایم را بیشتر شبیه یک پژوهش می‌بینم تا مجموعه‌ای از آثار پراکنده. هر پروژه فرصتی است برای اینکه یک پرسش را از زوایای مختلف دنبال کنم؛ گاهی از طریق مجسمه، گاهی با سرامیک، گاهی با نقاشی یا متریال‌های ترکیبی. مدیوم تغییر می‌کند، اما پرسش همچنان ادامه پیدا می‌کند.

شاید به همین دلیل است که هیچ‌وقت احساس نمی‌کنم یک مجموعه واقعاً «تمام» شده است. هر اثر، پایان یک روایت نیست؛ بلکه نقطه آغاز پرسش بعدی است. این پیوستگی، برای من، بخشی از فرایند زندگی و خلق اثر است؛ همان‌طور که خود زندگی نیز هرگز از فصل‌های کاملاً جدا تشکیل نشده است، بلکه مجموعه‌ای از تجربه‌های پیوسته و در حال دگرگونی است.

آثار شما از مخاطب می‌خواهند که مکث کند؛ در حالی که امروز بسیاری از نمایشگاه‌ها در فضایی شکل می‌گیرند که مخاطب آثار را بسیار سریع تماشا می‌کند، عکس می‌گیرد و عبور می‌کند. آیا فکر نمی‌کنید زبان بصری شما برخلاف ریتم تند جهان امروز حرکت می‌کند؟ آیا این انتخاب آگاهانه است؟

بله، کاملاً آگاهانه است؛ من هیچ‌وقت تلاش نکرده‌ام اثری خلق کنم که در چند ثانیه همه چیز را به مخاطب بگوید. اتفاقاً فکر می‌کنم اگر اثری تنها در همان نگاه اول تمام شود، چیز زیادی برای ادامه گفت‌وگو باقی نمی‌گذارد.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که سرعت، توجه ما را دائماً تکه‌تکه می‌کند. تصاویر هر روز با حجم زیادی از اطلاعات جایگزین می‌شوند و فرصت اندیشیدن کمتر و کمتر می‌شود. شاید یکی از دلایلی که مجسمه‌سازی و سرامیک هنوز برای من جذاب هستند، همین مقاومت در برابر شتاب باشد. این آثار به زمان نیاز دارند؛ هم برای ساخته شدن و هم برای دیده شدن.

من دوست دارم مخاطب ابتدا جذب فرم، نور یا بافت شود، اما بعد احساس کند چیزی او را وادار می‌کند کمی بیشتر بایستد. گاهی حتی چند ثانیه مکث بیشتر، می‌تواند تجربه کاملاً متفاوتی از اثر ایجاد کند.

به همین دلیل، بسیاری از آثارم لایه‌های مختلفی دارند. شاید مخاطب در نگاه اول تنها یک پیکره ببیند، اما هرچه زمان بیشتری کنار آن بماند، جزئیات، روابط میان فرم‌ها، بافت‌ها و سکوت اثر آرام‌آرام آشکار می‌شوند.

من این را نوعی مقاومت در برابر شتاب امروز می‌دانم. نه مقاومت از طریق شعار، بلکه از طریق تجربه. اگر اثری بتواند مخاطب را برای لحظه‌ای از سرعت روزمره جدا کند و او را به تأمل دعوت کند، احساس می‌کنم به هدف خود رسیده است.

برای من، هنر قرار نیست تنها دیده شود؛ باید تجربه شود. و تجربه، همیشه به زمان نیاز دارد. همین زمان است که به مخاطب اجازه می‌دهد نه فقط اثر، بلکه شاید بخشی از خودش را نیز دوباره کشف کند.

شما اکنون در خارج از ایران فعالیت می‌کنید و آثار خود را در نمایشگاه‌های منتخب منچستر، استاکپورت و لندن ارائه کرده‌اید. در فضای بین‌المللی هنر، گاهی از هنرمندان انتظار می‌رود هویت فرهنگی خود را پررنگ‌تر نمایش دهند؛ گویی «ایرانی بودن» خود به یک امتیاز یا حتی یک برند تبدیل می‌شود. آیا تاکنون احساس کرده‌اید که از شما انتظار داشته باشند آثارتان «ایرانی‌تر» باشند؟ در برابر این انتظار چه موضعی گرفته‌اید؟

بله، فکر می‌کنم چنین انتظاری گاهی وجود دارد؛ نه فقط درباره هنرمندان ایرانی، بلکه درباره بسیاری از هنرمندانی که از فرهنگ‌های مختلف وارد فضای بین‌المللی هنر می‌شوند. گاهی بازار هنر علاقه دارد هنرمند را از طریق ملیت یا پیشینه فرهنگی‌اش تعریف کند، چون این کار دسته‌بندی آثار را ساده‌تر می‌کند.

اما من هیچ‌وقت نخواسته‌ام «ایرانی بودن» را به یک ویژگی نمایشی یا ابزاری برای دیده شدن تبدیل کنم. فرهنگ و ریشه‌های من بخش جدایی‌ناپذیر هویت من هستند، اما ترجیح می‌دهم این ریشه‌ها در شیوه اندیشیدن و نگاه من حضور داشته باشند، نه صرفاً در استفاده از نمادها، نقش‌مایه‌ها یا نشانه‌هایی که به‌راحتی قابل تشخیص باشند.

اگر مخاطب پس از دیدن آثارم متوجه شود که این نگاه از تجربه زیستن در ایران و سپس زندگی در بریتانیا شکل گرفته است، برایم ارزشمند است. اما دوست ندارم اولین چیزی که مخاطب می‌بیند، ملیت من باشد. ترجیح می‌دهم ابتدا با خود اثر ارتباط برقرار کند.

در نهایت، باور دارم هرچه هنرمند به زبان شخصی خود وفادارتر باشد، آثارش جهانی‌تر خواهند شد. جهانی شدن برای من به معنای حذف هویت نیست؛ بلکه به معنای آن است که یک تجربه صادقانه و ریشه‌دار بتواند با انسان‌های مختلف، فارغ از مرزهای جغرافیایی، ارتباط برقرار کند.

به نظرم، اصیل‌ترین شکل هویت فرهنگی، چیزی نیست که آن را نمایش بدهیم؛ بلکه چیزی است که ناخواسته در تمام تصمیم‌های هنری ما حضور دارد؛ از انتخاب متریال و فرم گرفته تا نوع روایت و حتی سکوت میان آثار. این همان چیزی است که من تلاش کرده‌ام در مسیر هنری خود حفظ کنم.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

در آثار شما، معنا هیچ‌گاه به‌طور کامل آشکار نمی‌شود و مخاطب باید بخشی از روایت را خودش کامل کند. برخی معتقدند هنر معاصر نباید از مخاطب «کار» بکشد و باید ارتباطی مستقیم‌تر برقرار کند. آیا شما عمداً مخاطب را وارد فرایند خلق معنا می‌کنید؟

بله، تا حد زیادی این انتخاب آگاهانه است. من فکر می‌کنم اثر هنری زمانی زنده می‌شود که مخاطب نیز در شکل‌گیری معنای آن نقش داشته باشد. اگر همه‌چیز از پیش توضیح داده شده باشد، دیگر گفت‌وگویی میان اثر و مخاطب شکل نمی‌گیرد و اثر تنها به یک پیام یک‌طرفه تبدیل می‌شود.

برای من، هر مخاطب با حافظه، تجربه، فرهنگ و احساسات خودش وارد نمایشگاه می‌شود. طبیعی است که برداشت او با برداشت فرد دیگری متفاوت باشد و من این تفاوت را نه یک ضعف، بلکه بخشی از ماهیت هنر می‌دانم.به همین دلیل، هیچ‌وقت علاقه‌ای نداشته‌ام آثارم فقط یک پاسخ مشخص داشته باشند. بیشتر دوست دارم فضایی ایجاد کنم که مخاطب بتواند در آن مکث کند، سؤال بپرسد و شاید حتی بخشی از زندگی خودش را در اثر پیدا کند.این رویکرد البته به این معنا نیست که اثر بدون ساختار یا بدون ایده مشخص شکل گرفته است. برعکس، هر اثر بر پایه یک مفهوم روشن ساخته می‌شود، اما آن مفهوم به‌جای اینکه به مخاطب تحمیل شود، به او پیشنهاد می‌شود.

برای من، هنر بیشتر شبیه یک گفت‌وگوست تا یک بیانیه. در یک گفت‌وگو، هر دو طرف شنونده و گوینده‌اند. من بخشی از روایت را با اثر آغاز می‌کنم، اما ادامه آن را به مخاطب می‌سپارم.

شاید به همین دلیل است که از نمایشگاه‌ها بیش از هر چیز، گفت‌وگوهایی که پس از دیدن آثار شکل می‌گیرد برایم ارزشمند است. وقتی دو نفر از یک اثر برداشت‌های متفاوتی دارند، احساس می‌کنم اثر توانسته زندگی مستقلی پیدا کند؛ و این، برای من، یکی از مهم‌ترین اهداف هنر است.

اگر بخواهید مسیر هنری امروز خود را در یک جمله توصیف کنید، فکر می‌کنید مهم‌ترین پرسشی که در آثار شما تکرار می‌شود چیست؟ آیا هنوز همان پرسشی است که سال‌ها پیش فعالیت خود را با آن آغاز کردید، یا در طول این سال‌ها دگرگون شده است؟

فکر می‌کنم مهم‌ترین پرسشی که همیشه با من بوده، این است که «چگونه می‌توان تجربه‌های نادیدنی انسان را به چیزی ملموس تبدیل کرد؟» در ابتدای مسیر، بیشتر به روایت کردن علاقه داشتم؛ اینکه داستانی را تعریف کنم یا احساسی را به تصویر بکشم. اما امروز کمتر به روایت مستقیم فکر می‌کنم و بیشتر به خلق فضایی علاقه‌مندم که مخاطب بتواند تجربه شخصی خودش را در آن پیدا کند.

در واقع، سؤال اصلی من تغییر نکرده، اما شیوه جست‌وجوی پاسخ آن عوض شده است. امروز بیشتر از آنکه بخواهم چیزی را توضیح بدهم، تلاش می‌کنم شرایطی ایجاد کنم که مخاطب خودش به کشف برسد. شاید به همین دلیل است که سکوت، بافت، فرم و ماده در آثارم اهمیت بیشتری پیدا کرده‌اند.

احساس می‌کنم Practice من بیش از آنکه درباره ساختن مجسمه یا نقاشی باشد، درباره ساختن تجربه است؛ تجربه‌ای که پس از ترک نمایشگاه نیز در ذهن مخاطب ادامه پیدا کند.

اگر ۱۰ سال دیگر به آثار امروز خود نگاه کنید، فکر می‌کنید مهم‌ترین چیزی که دوست دارید همچنان در آنها زنده مانده باشد چیست؟ و مهم‌تر از آن، دوست دارید مخاطبان آینده شما را با چه ویژگی‌ای به یاد بیاورند؟

امیدوارم مخاطبان آثارم را نه به خاطر یک سبک مشخص یا یک متریال خاص، بلکه به خاطر صداقتی که در آن‌ها وجود دارد به یاد بیاورند.

سبک‌ها تغییر می‌کنند، تکنیک‌ها تغییر می‌کنند و حتی نگاه هنرمند نیز در طول زمان دگرگون می‌شود. اما چیزی که نباید تغییر کند، صداقت در برابر پرسش‌هایی است که انسان را وادار به خلق اثر می‌کنند.

من دوست دارم ۱۰ سال بعد، وقتی به آثار امروز نگاه می‌کنم، احساس کنم با تمام محدودیت‌ها و تجربه‌هایی که در آن زمان داشته‌ام، صادقانه کار کرده‌ام و از تکرار خودم نترسیده‌ام، بلکه همیشه به دنبال کشف مسیر‌های تازه بوده‌ام.

اگر مخاطبی پس از دیدن آثارم، حتی برای چند لحظه، آرام‌تر به جهان، به دیگری یا به خودش نگاه کند، احساس می‌کنم اثر توانسته کاری فراتر از یک شیء هنری انجام دهد.

در نهایت، فکر می‌کنم هنر بیش از آنکه پاسخی قطعی باشد، دعوتی برای دیدن و اندیشیدن است. اگر آثار من بتوانند این دعوت را زنده نگه دارند، حتی سال‌ها بعد، احساس خواهم کرد مسیرم را درست طی کرده‌ام.

«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند////

جمع‌بندی تحلیلی منتقد

در پایان این گفت‌وگو، آنچه بیش از هر چیز در آثار آنیتا معمار به چشم می‌آید، تلاش او برای یافتن زبانی شخصی در میان مرزهای فرهنگ، ماده و تجربه انسانی است. او نه در پی بازنمایی مستقیم واقعیت است و نه به دنبال خلق استعاره‌هایی صرفاً شاعرانه؛ بلکه می‌کوشد فضایی بیافریند که مخاطب بتواند در آن، بخشی از تجربه زیسته خود را بازخوانی کند.

آنچه در مجموعه‌هایی چون Shadow and Light، Behind the Shadow و Resilience in Silence بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند، تلاش برای تبدیل مفاهیم نامرئی به تجربه‌ای ملموس است. حذف روایت‌های آشکار، استفاده از فرم‌های ساده اما چندلایه، و رابطه‌ای که میان ماده و مفهوم برقرار می‌شود، نشان می‌دهد که آنیتا معمار بیش از آنکه به دنبال بازنمایی واقعیت باشد، در پی ساختن فضایی برای گفت‌وگو با مخاطب است.

 در زمانی که بسیاری از آثار هنری به دنبال انتقال سریع پیام هستند، آثار او بر مکث، مشاهده و مشارکت مخاطب در شکل‌گیری معنا تأکید دارند. شاید همین رویکرد است که سبب می‌شود مجسمه‌های او، پس از پایان تماشا نیز در ذهن مخاطب به زندگی خود ادامه دهند؛ نه به عنوان پاسخ، بلکه به عنوان پرسشی ماندگار.

انتهای پیام/




«ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند

اخبار کرمان
اخبار کرمان و شهرستان ها

منبع:آنـــا
? «ایرانی بودن» برایم عنصر تزئینی نیست/ آثارم بخشی از یک گفت‌وگوی مداوم از دل ماده، فرم و تجربه زیسته هستند