روایت شبی که میدان در کنار خیابان بود | اخبار استان کرمان

در پنجاه‌ودومین شب پاسبانی مردمان کرمان، هنوز پرچم‌ها برافراشته‌اند، هنوز مادران با کودکان گرفته بر شانه‌ها ایستاده‌اند، دختران علمداری می کنند و موشک‌های واقعی در میان مردم حضور دارند؛ روایت این شب را بخوانید.


در پنجاه‌ودومین شب پاسبانی مردمان کرمان، هنوز پرچم‌ها برافراشته‌اند، هنوز مادران با کودکان گرفته بر شانه‌ها ایستاده‌اند، دختران علمداری می کنند و موشک‌های واقعی در میان مردم حضور دارند؛ روایت این شب را بخوانید.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری  «نذیر کرمان»؛ پنجاه‌ودومین شبی است که آسمان کرمان شاهد ایستادگی مردمی است که خستگی را معنا نمی‌شناسند.

امشب، میدان کوثر حال و هوایی دیگر دارد. نه تنها پرچم‌های سه‌رنگ بر فراز سرها موج می‌زند، بلکه یک موشک واقعی، با لانچری که از شلیک‌های مکرر به سمت اسرائیل، در میدان قد علم کرده است. در کنار این موشک، جوانان نیروی هوافضای سپاه ایستاده‌اند؛ همان جوانانی که شبانه‌روز در تونل‌ها و سوله‌های پر از دود و خاک، موشک‌ها را آماده شلیک می‌کردند، اکنون میدان و خیابان در کنار هم قرار گرفته‌اند. رزمندگان هوافضا و مردم عادی، هر کدام سهم خود را در دفاع از این سرزمین به روشی ادا می‌کنند.

 
زنان کرمانی؛ خط مقدم خیابان‌ها
 
در میان جمعیت انبوه میدان کوثر، زنان کرمانی همچون کوهی استوار ایستاده‌اند. نه تنها خود در صف اول حضور دارند، بلکه همسران و فرزندان خود را نیز همراهی می‌کنند. چشمانشان از شوق می‌درخشد و دستانشان پرچم را چنان محکم گرفته است که گویی با تمام وجود به این خاک پیوند خورده‌اند. این زنان، بی‌آنکه تردیدی به خود راه دهند، شب پس از شب، خستگی را کنار می‌نهند و به میدان می‌آیند تا بگویند که پشتیبانی از میهن، مرز جنسیت نمی‌شناسد.
مادری که سه ساعت با کودک خسته ایستاد
در گوشه‌ای از میدان، صحنه‌ای نظر مرا جلب کرد که هر بیننده‌ای را به تحسین وامی‌داشت. زنی ایستاده بود و فرزند خردسالش، که از خستگی طاقت‌فرسا به خواب رفته بود، بر روی شانه‌های او آرام گرفته بود. نزدیک به سه ساعت از ایستادن این مادر می‌گذشت، اما نه شکایتی بر زبان داشت و نه اثری از خستگی در چهره‌اش دیده می‌شد. به سمت او رفتم و پس از سلام، پرسیدم: «مادر جان، با این خستگی چگونه تاب می‌آورید؟»
 
او با لبخندی که از عمق وجودش برمی‌خاست، پاسخ داد: «خستگی وقتی معنا پیدا می‌کند که انسان برای خودش ایستاده باشد. من برای فرزندم ایستاده‌ام. برای آینده او. اگر امروز خسته شوم و به خانه بازگردم، فردا چه کسی از فردای فرزندم محافظت خواهد کرد؟ این حضور، کمترین کاری است که از دست یک مادر برمی‌آید.»
 
نگاهش را به کودکی دوخت که بر روی شانه‌هایش خوابیده بود و ادامه داد: «نمی‌خواهم او در آینده بپرسد مادر، وقتی دشمن به کشورمان حمله کرد، تو کجا بودی؟ می‌خواهم به او بگویم که من هر شب در میدان بودم. با تمام خستگی، با تمام سختی، اما ایستادم.»
 
دو پرچم بر روی دوش یک خانواده
 
در سوی دیگر میدان، زن دیگری ایستاده بود که دختر نوجوانش در کنارش قرار داشت. بر شانه‌های مادر یک پرچم و بر شانه‌های دختر پرچمی دیگر نصب شده بود. هر دو، با قامتی استوار و چشمانی مصمم، علمداری می‌کردند. این صحنه، چنان باشکوه بود که نگاه هر رهگذری را به خود خیره می‌کرد. به آنها نزدیک شدم و از مادر پرسیدم: «چه انگیزه‌ای باعث شده است که همراه با دخترتان به میدان بیایید؟»
آن زن با بیانی شیوا و پر از احساس پاسخ داد: «من می‌خواهم به دخترم بیاموزم که دفاع از وطن، یک وظیفه ملی است. نه به سن و سال نگاه می‌کند و نه به جنسیت. دخترم باید بداند که او نیز سهمی در حفاظت از این خاک دارد. به همین دلیل است که پرچمی بر دوش او گذاشته‌ام تا از همین حالا بیاموزد که علمداری کردن برای ایران، افتخاری است که هیچ چیز جای آن را نخواهد گرفت.»
 
دختر نوجوان، بدون آنکه ذره‌ای خجالت به خود راه دهد، با اعتماد به نفس کامل افزود: «من به مادرم افتخار می‌کنم. او به من نشان داد که زنان ایرانی هیچ‌گاه از میدان خارج نمی‌شوند. من نیز همچون او، هر شب در اینجا خواهم ماند تا دشمن بداند که نسل آینده نیز پای آرمان‌های این کشور ایستاده است.»
 
روایت نیروی هوافضای سپاه از موشک‌ها

در ادامه مراسم بود که یکی از نیروهای هوافضای سپاه بر روی سِن آمد و گفت: «خیلی‌ها ماکت موشک دیده‌اند. در نمایشگاه‌ها دیده‌اند. اما آنچه شما اینجا می‌بینید، ماکت نیست. هم موشک واقعی است و هم لانچر.

لانچری که از شلیک‌های مکرر به سمت اسرائیل خسته شده است.»
 
وی با اشاره به شرایط سخت کاری ادامه داد: «در تونل‌ها و سوله‌هایی که پر از دود و خاک و بخار مواد شیمیایی بود، بعضی از بچه‌ها ده‌ها روز رنگ آفتاب را ندیدند. آنقدر اکسیژن خونشان کم می‌شد که حالشان بد می‌شد. می‌رفتند زیر سرم و آمپول تا دوباره بتوانند کار را ادامه دهند. اما هیچ کدام شانه خالی نکرد. هیچ کدام نگفتند خسته شدم و می‌ایستم. حاضر بودند دارو بگیرند، با همه عوارضش، اما کار تمام شود.»
 
او در ادامه افزود: «وقتی بچه‌ها می‌رفتند بیرون برای شلیک، رفقایشان با حسرت نگاه می‌کردند که آیا برمی‌گردد یا نه. اگر برنگردد، جواب بچه‌اش را چه بدهیم؟ خیلی از آنها رفتند و برنگشتند. خیلی از بچه‌هایی که چشم انتظار رفیقشان بودند، رفتند جنازه‌هایشان را جمع کردند. اما این بچه‌ها رفتند فقط به عشق نظامشان، به عشق رهبرشان و به عشق مردم.»
 
این نیروی هوافضای سپاه درباره چهل روز دوری از خانواده گفت: «بعضی از بچه‌ها نزدیک چهل روز بود خانواده‌شان را ندیده بودند. برای حفظ امنیت مجموعه، مجبور بودند حتی تلفن هم نزنند. چهل روز دوری، چه روز غصه، چه روز عزا. همه اینها را به جان خریدند، اما ایستادند. بعضی مواقع پهپاد می‌آمد بالای سر بچه‌ها. چند بار جنگنده‌ها می‌امدند. صدای جنگنده را می‌شنیدند، می‌دیدند. اما نرفتند. ایستادند و کار تمام کردند. شانه خالی نکردند.»
 
میدان کوثر، سنگر خستگی‌ناپذیران
 
پنجاه‌ودومین شب پاسبانی کرمانی‌ها، روایتی تازه از ایستادگی یک ملت بود. زنی که سه ساعت با کودک خسته بر شانه ایستاد، مادری که همراه با دخترش علمداری کرد، جوانانی که چهل روز دوری از خانواده را به جان خریدند و موشکی که از دل تونل‌های پر از دود به میدان آمد. همه و همه یک حقیقت را فریاد زدند: مردم کرمان خسته نمی‌شوند. نه زن، نه مرد، نه جوان و نه پیر. این خیابان‌ها تا زمانی که دشمن در اندیشه تجاوز است، خالی نخواهد شد. این میدان، تا همیشه سنگر باقی خواهد ماند.
 
انتهای خبر/ پسند 

https://armanekerman.ir/vdccopqss2bqp08.ala2.html


روایت شبی که میدان در کنار خیابان بود

اخبار کرمان
اخبار کرمان و شهرستان ها

منبع:آرمـان
? روایت شبی که میدان در کنار خیابان بود