نام کاربری یا نشانی ایمیل
رمز عبور
مرا به خاطر بسپار
پیرزن مثل هر روز روی سکوی جلوی در مسجد جامع سرش را گذاشته روی بار و بنهاش که توی کیسه برنجیست، کاسه گداییاش را هم آورده است، دو، سه مرد میآیند، شاخه گلی به او میدهند و روز مادر را تبریک میگویند، پیرزن نمیداند، خواب میبیند یا بیدار است، گل سرخ را توی دستش میگیرد […]