روایت روزهای اغتشاش از زبان یک دختر کرمانی | اخبار استان کرمان

این نوشته روایت یک دختر کرمانی است از روزهای اغتشاش در کرمان و جانی که توسط نیروهای امنیتی حفاظت شده است.
این نوشته روایت یک دختر کرمانی است از روزهای اغتشاش در کرمان و جانی که توسط نیروهای امنیتی حفاظت شده است.

به گزارش گروه اجتماعی خبرنگار پایگاه خبری «نذیر کرمان»؛ این روزها همه ما از گوشه و کنارمان روایت‌هایی می‌شنویم که دشمن آمد و زندگی پر شور و صدای‌مان به آشوب کشاند.
روزهایی که خیابان‌های این شهر جای آرامش خودشان را به اضطراب، آتش و تنش داده بود. خیابان‌های متعددی بود که به گفته دشمنان این مرز بوم در کنار هر یک از مردم یک نیروی موساد و سیا نیز وجود داشت.

پنجشنبه ۱۸ دی‌ماه بود، وقتی شنیدم که خیابان دستغیب یا همان محله سلسبیل نیز پر التهاب است، نگران دوستم شدم، دقیق در همین خیابان در یک مغازه لباس‌فروشی کار می‌کرد.

راه ارتباطی با او نداشتم، نه تلفنی زنگ می‌خورد و نه اینترنت وصل بود و به قول دوستان این امنیت ما بود که در اولویت بود؛ بنابراین با صبوری می‌گذراندیم.
همین دیروز بود که یادش افتادم، به او زنگ زدم و وقتی فهمیدم در مغازه است، فورا شال و کلاه پوشیده به سمتش روانه شدم تا روایت آن روز را برای شما نیز بنویسم.

اما چیزی که هست، با احترام به مخاطبان و برای حفظ امنیت از آوردن عکس و یا نام افراد در این روایت معذورم؛ شما را مهمان کلماتی می‌کنم که از زبان یکی از دختران کرمانی گفته شده است.

سکانس اول: آرامش یک پنج‌شنبه

آن روز مثل تمام پنج‌شنبه‌های دیگر کرمان با سرما شروع شد که حتی آفتاب بر روی خیابان سلسبیل هم نمی‌توانستند از پسش بربیایند. من، پشت پیش‌خوان مغازه کوچکمان ایستاده بودم و داشتم با وسواس عجیبی، چینِ شال‌های جدید را صاف می‌کردم. راستش را بخواهید، من از آن دسته آدم‌هایی هستم که معتقدم اگر دنیای آدم مرتب باشد، ذهن آدم هم آرام می‌گیرد. غافل از اینکه تا چند ساعت دیگر، نه دنیای اطرافم مرتب می‌ماند و نه اثری از آن آرامشِ نیم‌بند باقی می‌ماند.

سلسبیل همیشه برای من نماد زندگی بود؛ جایی که صدای بوق ماشین‌ها با خنده دختربچه‌ها و چانه‌زدن‌های بی‌پایان مشتری‌ها مخلوط می‌شد. اما آن روز عصر، انگار هوا سنگین شده بود. بوی ناخوشایندی که معلوم نبود از چیست، در فضا می‌پیچید. حوالی ساعت شش بود که ناگهان صدای عادی خیابان جایش را به فریادهای نامنظم و صدای دویدن‌های سراسیمه داد. از پشت شیشه مغازه دیدم که کرکره‌های مغازه‌های روبه‌رو یکی پس از دیگری با صدای مهیبی پایین کشیده می‌شوند.

سکانس دوم: سلسبیلِ مهربان و میدان جنگ

قلبم شروع کرد به تند زدن. دستانم که تا چند لحظه پیش با ظرافت شال‌ها را تا می‌کردند، حالا می‌لرزیدند. خواستم کرکره را پایین بکشم، اما انگار قفلِ کرکره لجبازی‌اش گُل کرده بود. بیرون، در عرض چند دقیقه، سلسبیلِ مهربان تبدیل به میدان جنگ شده بود. دود سیاهی آسمان را گرفت و صدای خرد شدن شیشه، مثل تازیانه‌ای بر اعصابم فرود می‌آمد. چند نفر با چهره‌های پوشیده از کنار مغازه گذشتند و یکی‌شان با ضربه سنگینی به شیشه، ترک بزرگی روی قلبم انداخت. من تنها بودم؛ صاحب مغازه برای خرید به بازار رفته بود و من مانده بودم و یک دنیای ناامن که از پشت شیشه، در حال فروپاشی بود.

خودم را پشت میز مخفی کردم. بوی لاستیک سوخته و گاز تند، نفسم را بند آورده بود. صدای فریادها نزدیک‌تر می‌شد و من فقط به مادرم فکر می‌کردم که حتماً الان در خانه دلشوره گرفته است. همان لحظه بود که صدای وحشتناکی از جلو در مغازه آمد. کسی سعی داشت کرکره نیمه‌باز را بالا بکشد. لرزش زمین زیر پایم را حس می‌کردم. اشک‌هایم بی‌اختیار می‌ریختند و با خودم فکر می‌کردم: « عجب روزی را برای مُردن انتخاب کردی، آن هم وسط این همه لباس و شال رنگی!» خنده‌ام نمی‌آمد، اما ذهنم در آن اوج ترس، به دنبال راهی برای فرار از واقعیت بود.

سکانس سوم: صدای پوتین

ناگهان، میان آن آشوب و هیاهو، صدای هماهنگ و سنگینِ گام‌هایی را شنیدم که با بقیه صداها فرق داشت. صدای پوتین بود. صدایی که نظم داشت، برخلاف آن آشفتگی لجام‌گسیخته. از لای شیشه و فاصله کرکره، دیدم که گروهی از نیروهای نظامی به سرعت در خیابان همچون ناجی می‌آیند. آن‌ها مثل سدی محکم در برابر آشوبگرانی که قصد تخریب مغازه‌ها را داشتند، ایستادند.

یکی از آن‌ها که قد بلندی داشت و بی‌سیمش مدام خش‌خش می‌کرد، دقیقاً جلوی مغازه ما ایستاد. او متوجه من شد که پشت میز کز کرده بودم. فریاد زد: «کسی اونجاست؟» صدایم در نمی‌آمد. فقط توانستم دست لرزانم را بالا بیاورم. او به سرعت به بقیه همکارانش علامتی داد. چند نفر از آن‌ها حلقه‌ای انسانی دور ورودی مغازه تشکیل دادند تا امنیت مسیر را حفظ کنند.

سکانس چهارم: فرشته نجات

آن سرباز یا شاید افسر، نیمی از بدنش را زیر کرکره خم کرد و با لحنی که در عین اقتدار، آرامشی عجیب داشت، گفت: «دخترم، نترس. ما اینجاییم. بیا بیرون، باید از اینجا ببریمت» من در آن لحظه، او را نه فقط یک نظامی، که فرشته نجاتی می‌دیدم که خدا درست وسط جهنم سلسبیل برایم فرستاده بود. او دستش را دراز کرد. حس کردم کوهی پشت سرم ایستاده است.

مرا با احتیاط از زیر کرکره بیرون کشیدند. بیرون، هوا پر از غبار و اضطراب بود، اما نظامی‌ها با چیدمانی دقیق، مسیری امن ایجاد کرده بودند. آن جوانِ نظامی در حالی که سپر امنیتی‌اش را جلوی من گرفته بود تا نکند سنگی یا پاره‌آجری به من بخورد، مرا به سمت خودرویکوچکی که انتهای کوچه پارک شده بود، هدایت کرد. در تمام آن مسیر کوتاه، صدای برخورد اشیاء به سوی نیروهای نظامی و امنیتی را می‌شنیدم، اما او حتی پلک هم نمی‌زد. انگار وظیفه‌اش، مراقبت از جان من، از جانِ تمام دختران این شهر، برایش از جان خودش مهم‌تر بود.

وقتی مرا سوار ماشین کردند؛ آدرس خانه‌مان را پرسیدند با دوستانش ارتباط گرفت و وقتی فهمید که در حوالی خانه ما خبری از اغتشاشات نیست، مرا به خانه‌مان رساند.
همان نظامی برای لحظه‌ای کلاه‌خودش را برداشت تا عرق پیشانی‌اش را پاک کند. صورتش از دود نیمه‌سیاه بود، اما چشمانش برقِ عجیبی داشت. لبخند محوی زد و گفت: «دیگه جات امنه خانوم. برو خونه و مراقب خودت باش»

من آن شب به خانه رسیدم. در حالی که هنوز بوی دود در موهایم پیچیده بود.

انتهای خبر/ پسند


روایت روزهای اغتشاش از زبان یک دختر کرمانی

اخبار کرمان
اخبار کرمان و شهرستان ها

منبع:آرمـان
? روایت روزهای اغتشاش از زبان یک دختر کرمانی